تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حافظ ایمانی )
پیچک ( حافظ ایمانی )
شعر و ادب پارسی

حافظ ایمانی



نوشته شده در تاريخ توسط سید مجتبی محمدی |


ﮐﻌﺒﺔ اﻻوﻟﯿﺎء

 

از ھﯿﺒﺘﺖ ﺧﻮف ﻣﺤﻀﻢ، از رﺣﻤﺘﺖ ﻋﺸﻖ ﻣﻄﻠﻖ
ﻣﻦ در ﻣﺤﺎﻗﻢ، ﺗﻮ ﺣﻘـّﯽ، ﻣلِـﺤﻖ ﺷﻮد ﺑﺮ ﺗﻮ ﻣﻠـَﺤﻖ

ای ﺧﺎک ﭘﺎﯾﺖ زر و ﺳﯿﻢ! ای زﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﭘﺮ از ﻓﺮ!
ﭼﺸﻤﺎن ﺗﻮ ﻗﺼﺮ ﻃﻮﺑﯽ، لبهای ﺗﻮ ﺣﻮض ﮐﻮﺛﺮ

پـﺎﮐﯽ، ﺷﺮاﺑﯽ، ﻃهوری، ﺳﺮﻟﺸﮕﺮ ﺷﻌﺮ و ﺷﻮری
ﺗﻌﺠﯿﻞ ﺻﺒﺢ ﻇهوری، ﻧﻮرٌ ﻋﻠﯽ ﮐـّﻞ ﻧﻮری،

ھﺮ روز ﺗﻮ ﻋﯿﺪ ﺟﻤﻌﻪ اﺳﺖ، ای ھﺮ ﺷﺒﺖ ﻟﯿﻠﺔ اﻟﻘﺪر!
ای ﺻﻮرﺗﺖ ﺳﻮرۀ ﺷﻤﺲ! ای روی ﺗﻮ ﮐﺎﻣﻼ ﺑﺪر!

ھﻢ آﻣﺮ اﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻨﯽ، ھﻢ ﺳﯿﺪ اﻟﻤﺘﻘﯿﻨﯽ
ھﻢ ﮐﻔﻮ اﺣﻤﺪ ﺗﻮ اﻣّﺎ اﺳﺘﺎد روح اﻻﻣﯿﻨﯽ

ھﻨﮕﺎم ﺗﺒﻠﻮاﻟـّﺴﺮاﺋﺮ، ﮔﻮی ﺗﻔﻮّق ﺑﮕﺮدان
ﺣـّﻖ اﻟﯿﻘﯿﻦ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﻢ، ﺣّﻘﺎ ﮐﻪ ﻓﻮق اﻟﯿﻘﯿﻨﯽ

ﮔﻪ ﺑﺖ ﺷﮑﻦ ﭼﻮن ﺧﻠﯿﻠﯽ، ﮔﻪ در ﺗﮑﻠّﻢ ﭼﻮ ﻣﻮﺳﯽ
ھﻢ ﭼﻮن ﻣﺴﯿﺤﺎ اﻣﺎﻧﯽ، ھﻢ ﭼﻮن ﻣﺤﻤﺪ اﻣﯿﻨﯽ

ﺗﻔﺴﯿﺮ ﺧﻮد ﮐﻦ ﻧﻪ ﻗﺮآن، ﻗﺮآن ﻧﺎﻃﻖ ﺗﻮﺋﯽ ﺗﻮ
ای ﻧﺎم ﺗﻮ اﺳﻢ اﻋﻈﻢ! ﺗﻮ اﺻﻞ دﯾﻦ ﻣﺒﯿﻨﯽ

ای اوﻟﯿﻦ ﻧﻮر ﮔﯿﺘﯽ! اول اﻣﺎم اﻣﺎﻣﺎن
ﺗﻮ ﮐﻌﺒﺔ اﻻوﻟﯿﺎﺋﯽ، ﺗﻮ ﻗﺒﻠﻪ ی آﺧﺮﯾﻨﯽ

ﺗﻮ ﺟﺎن ﮐـﻞ ﺟهاﻧﯽ، ﻓﺮﻣﺎن ده ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﯽ
تو ﻣﺮﺷﺪی ﺑﯽ زﻣﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﭘﺎدﺷﺎه زﻣﯿﻨﯽ

ﻟﻮح و ﻗﻠﻢ در ﯾﺪ ﺗﻮﺳﺖ، ای دﺳﺖ ھﺎﯾﺖ ﯾﺪاﷲ!
ھﺎن از ﮔﺮﯾﺒﺎن درآور! ﺷﻤﺲ اﻟﻤﻨﯿﺮ ﻣهینی

ای ﺳﺠﺪه ﮔﺎھﺖ دل ﻋﺮش! ای ﻋﺮش اﻋﻠﯽ دل ﺗﻮ
از ھﺮ رﮐﻮﻋﺖ ﺑﺮآور! دﺳﺖ ِ زﮐﺎت ِ ﻧﮕﯿﻨﯽ

ای ﻗﺪرت اﷲ اﻋﻈﻢ! ای ﺣّـﺠۀ اﷲ اﮐﺒﺮ!
ﺗﻮ ﻋﻠﺖ ﻧﻌﺒﺪ ﻣﻦ، ﺗﻮ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺴﺘﻌﯿﻨﯽ

ای وﺻﻒ ﺗﻮ ﺣﻤﺪ ﺳﺒﺤﺎن! ﺳﻠﻄﺎن ﻣﺴﺘﺎن ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻮ
ﺗﻮ اﻋﻠﻢ اﻟﻌﺎﻟﻤﯿﻨﯽ، ﺗﻮ ﻣﻨﺠﯽ اﻟـّﺼﺎدﻗﯿﻨﯽ

ﺷﺮط رﺳﺎﻟﺖ ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻮ! ﻣﺼﺪاق ﻋﺘﺮت ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻮ!
ﺗﻮ ﺑﺎ رﺳﻮﻟﺖ ﻗﺮاﻧﯽ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺑﺘﻮﻟﺖ ﻗﺮﯾﻨﯽ

ای ﺣـّﺪ ﺗﻮ ﻗﺪر ﻣﻄﻠﻖ! ﻧﺼﺮٌ ﻗﺮﯾـٌﺐ ﻣﻦ اﷲ ...
ﺳﻠﻄﺎن ﻓﻀﻞ و ﻣﺮوّت، ﺗﻮ ﺷهسواری، ﺷهینی

ﻣﻮﻻ و ﻣهتر ﮐﻪ ﭼﻮن ﺗﻮ؟ ﮔﺮد و دﻻور ﮐﻪ ﭼﻮن ﺗﻮ؟
ﮐﺮّار و ﺣﯿﺪر ﮐﻪ ﭼﻮن ﺗﻮ؟ ﺗﻮ ﻣﺮد ا ّم اﻟﺒﻨﯿﻨﯽ

ﺑﺎ ذواﻟﻔﻘﺎرت ﺑﻔﺮﻣﺎ! ﻣﯿﺪان ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺗﻮﺳﺖ
ﺷﻤﺸﯿﺮ ﭘﺮ ﮐﺮﺑﻼ ﺷﺪ، ﮔﻔﺘﻨﺪ ھﻞ ﻣﻦ ﻣﻌﯿﻨﯽ ...

 

ﺣﺎﻓﻆ اﯾﻤﺎﻧﯽ

معشوق جلّ جلی
با شیرینی الحان روح انگیزِ نصرت فاتح علیخان ، سید خلیل عالی نژاد ، فرمان فتحعلیان ، صدیق تعریف ، درویش جاویدان ، سید آرش شهریاری ، محمد اصفهانی ، داوود آزاد و ...
شعر و خوانش حافظ ایمانی
صداگذاری و میکس : امیر رضازاده

 

برای شنیدن این احرای بی نظیر به ادامه مطلب بروید

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-7, | بازديد : 389

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


امثال تو

 


مزامیر ضمیرت را پری‌خوانان نمی خوانند
که امثال تو امثال غزل‌های سلیمانند

تو شاید احسن الحالی که حالت را نمی پرسند
تو شاید لیلة القدری که قدرت را نمی دانند

ولایات تو پر مکر است ما اما همین جاییم
مبادا راه ما را دلفریبانت نگردانند

کمانگیران چشمت از شکار مهر می آیند
غزل خوانان لب هایت اناجیل انارانند
 
خوش احوالند مستان در هوای چشم مست تو
گریزانند  هشیاران ز هشیاری گریزانند

گناه عشق را با کفر عقل خویش پوشیدند
که تا هستی خطاپوشان چشمت را نرنجانند
 
خبر داری خودت از مسجد الاقصا نقاط تو
هم آغوشانِ قاب قوس عشق تو رسولانند

که معراج تو از بام فلک بال ملک را سوخت
چه جانی تو که پیشت عاشقان جان در کف افشاندند
 
بیا تا در سماع نام تو کف ها به دف آیند
بیا تا نیستان در نیستی دستی بیفشانند

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9204.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-7, | بازديد : 261

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عیدانه


 

در باغچه جان رویید در باغ نشیمن کن

آئینه و قرآن را در طاقچه روشن کن
 
من بلبل دستانم از نغمه پرستانم

ساقی چمن و گل را دلباخته ی من کن
 
ای صورتی ات زیبا در گلبهی و گیلاس

این حس شکفتن را عریان شو و برتن کن
 
چشمان مرا بسته گیسوی مرا در باد

دستان مرا در رقص سیلی زن و دف زن کن

برخیز جهان نو شد انگور بده انگور

عیدی بده مستان را با عربده ایمن کن
         
ای طرز شکوفا ! هی ... ای دلبر رعنا ! هی ...

هی ها هی و هیها هی اخلاق فروتن کن

فارغ شده بستان از پر سوزی و سرسختی

وقت است به خوش وقتی ... بخت است به خوشبختی

در شاخه و بن بنگر بی جاذبه حاشا کن

رنگ گل حیرت را در باغ تماشا کن

هنگام سرودن شد گل بر سر گل می زن

عید و آمد و عید آمد برخیز و دهل می زن

احوال دلت احسن این حال مبارک باد

تقویم شروع عشق در سال مبارک باد

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9112.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-7, | بازديد : 292

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در احتجاج و احتیاج


غزلی پیشکش به خالق خط والای معلی حبیینا حمید عجمی


** 

تطاول می کند زلفت ، عجب خطی... عجب مویی...

چه سرمشق سکوتی ... سرمه در زیبای آهویی

چه گیسویی ، چه جعدی ، باد را حتی پریشان کرد

عجب هرم نگاهِ جاذب و جذّاب جادویی

چه مژگان کمانگیری... چه برق ِ تیر جانسوزی

چه محرابی... چه قوسی... هشتِ حالت دارِ ابرویی

عجب عطرِنفس هایت هوا را عود و عنبر کرد

عجب مُشکِ ختن زارِ صدایی ... لحنِ خوشبویی

چه حالِ مهربانی پشت لبخندِ مدام توست

عجب رفتار نیکویی... عجب خلقی عجب خویی

عسل انگور چشم توست چرخیدی می اش کردی

رطب لبهای حلوای تو شد از بس شکر رویی

غزل قول تو شد ... خط انحنای ذوالفقارت کرد

سخن فعل تو شد از بس که صدیق و ثناگویی

 

                                                       

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9111.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-7, | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نورُ علی محمد

 

 

بسم الّه ای تو نقطه‌ی آغازِ نام عشق
از ابتدا تو بودی و تا انتها علی‌ست

قرآنِ من ! چگونه کتابت شدی به وحی ؟
جبریل آمده است و پر از انّما علی‌ست

از بس عظیم و اعظم و عظمی است نام او
تسبیحِ اولیاءِ خدا ذکر یا‌علی‌ست

تنها قسیمِ جنّت و دوزخ نگاهِ اوست
پس مالکِ قیامتِ روز جزا علی‌ست

آل عبا که روح خدا رانشانگرند؛
فی‌الجمله یک تن‌اند که آل عبا علی‌ست

معراج شد بهانه ی گفت و شنید عشق
صوت خدا علی‌ست ... حدیث کسا علی‌ست

حقّا که خانه‌زادِ حق است او که حقِّ اوست
حق هرکجا که باشد، پیوسته با علی‌ست
 
ای تیغ ذوالفقارِ دودم ، دم به دم بگو!
شمشیر و شیر حقّ و شهِ لافتی علی‌ست

عطر شرابِ وحی دمید از غدیرخم
فرمان زحق رسید که فرمانروا علی‌ست

آن روز مصطفی به زبانِ فصیح گفت :
ایمان بیاورید! امامِ شما علی‌ست ...

جان‌ها پر از تبرّکِ جانانه‌ی تو شد
مر روح را مبارکی از مرحبا علی‌ست

دل‌ها پر از توسّلِ  روحی‌لک الفداء
لب‌ها پر از تحیّتِ یا حبّذا علی‌ست

زیباترین ترانه به لب‌های مؤمنین
یا مصطفی محمّد و یا مرتضی علی‌ست

احیاءِ مردگانِ مسیح از دمِ که بود؟
عیسی بهانه بود که روحِ شفا علی‌ست

ای مصطفای ناطقه اقرأ به نام عشق
 بعد از تو خلقِ ملهمه را مقتدا علی‌ست

دستش یداللّهی‌ست که مافوقِ دست‌هاست
باب گشایشِ همه‌ی کارها علی‌ست

در لیلۀالمبیتِ ظُلَم ، خیرُحافظ اوست
آنکس که خفت جای نبیّ الوری علی‌ست

نورٌ علی محمّد و بت‌ها شکسته شد
بر دوشِ احمد آنکه نهاده است پا علی‌ست

راهی به جز صراطِ علی مستقیم نیست
تا رهروان جاذبه را رهنما علی‌ست

با کشتگان عشق الهی خدا چه کرد؟
بر کشتگانِ حبِّ علی خون‌بها علی‌ست

حدّ سخن چگونه برآید ز وصف او؟
وقتی شهادتینِ دل انبیا علی‌ست

او مرشدِ ابوذر و مقداد و میثم است
میر و امیرِ مالکِ لشگرگشا علی‌ست

دستان او وسیع و شفیع و گره‌گشاست
دستان ما توسلِ اشفع لنا علی‌ست

چیزی مپرس از عاقبتِ کار عاشقان !
ای دل غمین مباش که مولای ما علی‌ست

 

حافظ ایمانی

  بخشی از یک قصیده
 از کتاب یکصد قرن اویس

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9108.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-7, | بازديد : 258

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


مولانا

 

پر از هوی شبانی كه پر از معنای مولاناست

نه موسايی ...  نه سينايی ... كه تنها ؛ هایِ مولاناست

از آن روزی كه بلخ از شرق سوی غرب من آمد

تمام مس‌گری‌های جهان شيدای مولاناست ...

ایا ای لیلة القدر دلت ؛ خیرٌ من الفِ شهر !

ببین گیسوی شعر من شبِ احیای مولاناست

بگو شمسی بشوید صورتِ  اوراق  قلبم را ...

که لحن واژه های دفترم گویای مولاناست
 
سبو مستِ غزل گویانِ چشمان شراب توست

که این می در سماعِ صحبت صهبای مولاناست

بزن ! ديوانه‌ام كردی ...  صراحی‌خانه‌ام كردی ...

بزن ! مستان سلامت می‌كنند ؛ آوای مولاناست  ...

ميا بی‌ دف به گور من زيارت ؛ دف بزن مطرب !

كه در بزم خدا غم‌گين نشايد ؛ جای مولاناست

ددف بردف ، ودف بر دف ، وبردف ، دف ددف دف دف 

صدای دست‌های من ؛ صدای پای مولاناست ...

علی والی... ولی ... والا ... علی موُلی علی مولا

علی عالی علی اعلی ...  علی مولای مولاناست


 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9107.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-6, | بازديد : 279

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سوره ی حمد ...

  


الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

پر نور شد ارض و سما

پر شور شد جان بشر

از جام دست انبیاء

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

ماراست رقص و سرخوشی

گر  می بری ... گر می کشی ...

زنجیر ما دست  شما


الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

وجد وجود من تویی

جعد سجود من تویی

سبحان َ یا ربّ ِ العُلی

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

فارغ شدم از خویشتن

خالی شدم از ما و من

هان ای ولیّ ی اولیاء

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

من کیستم وصل و طرب

اصل ونسب ... عشق و طلب

من کیستم فقر وفنا
 

الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

هارون خودت موسی خودت

مریم خودت عیسی خودت

امّا خودت آل عبا

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی... 

ای خون بهای عاشقان

ای عاشقانت کشته ، هان

ای رقص بانِ کربلا

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

آیات را نازل شدم

اسلام را کامل شدم

جبریل ِ قلبم مرتضی

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

اقراء به نام اعظم ام

هم چون رسول اکرم ام

می گویمت وحی  الحرا

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

کافی شدم بود تورا

منظور و مقصود تورا

باری نظر کن سوی ما

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

پروردگار عالمین !

من نعبم من نستعین

ای مالک روز جزا

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

عالم پر از توحید تو

هر ذرّه ای خورشد تو

در جذبه ای بی انتها

 
الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

واجب تویی واجد تویی

بی حد تویی واحد تویی

مستوجب حمد و ثنا
 

الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

از نفخه ات روح آمدم

انبوه اندوه آمدم

تو ابتلا من مبتلی
 

الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

عالم به سرّ کاف و نون

گفتیم بی عقل و جنون

قالو بلی  قالو بلی
 

الحمدُ    لِلّهِ   ا لّذ ی  ...

ما را غنی کرد و صمد

همچون خودش فرد و احد

اللّهنا   اللّهنا

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9106.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-6, | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در عید و در وعید


 

من شبی پر از برفم ... آفتابِ نورت کو ؟

شهر هفتم عشقت ؛ جمعه ی ظهورت کو ؟

هفته‌ها پیاپی شد حالت زمین دی شد

دور غیبتت طی شد دوره ی حضورت کو ؟

خمره خالی از مِی شد ، عشق، بر سر نی شد

شعله‌ های شورت کو ؟  زخمه‌ ی چگورت کو ؟

با صدای داوودم دل از این وآن بردم

ای پیمبرم چشمت ، معجز زبورت کو ؟

هرکه بر سرِکاری ، هرکه دل به دلداری ...

پس مریدِ سربردار ؛ ساکنِ تنورت کو ؟

کو رفیق غمخوارت ؟ کو کجاست کو یارت ؟

پس مراقب جانت در شبِ عبورت کو ؟

رؤیت تو نزدیک است چشم و بی‌قراری‌ها ...

کو شکاف بیت الله ، سرزمین طورت کو ؟

ای تو جانِ جانِ ما ... کهف ما ، امان ما ...

آخرالزّمان آمد دولت سرورت کو ؟


حافظ ایمانی

( یکصد قَرَن اویس)


 حافظ
    ایمـــــــــــــانی 

 http://www.hafez7.blogfa.com/9104.aspx  

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-6, | بازديد : 217

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


سرالسّر

 

 باز سرایشی از خطبه البیان مولا امیرالمومنین (ع)

  

علی امیرِ مظفّر که گشت دورِ پیمبر

علی ست جان به کف دست علی ست خفته به بستر

علی ست این همه زیبا علی ست این همه دلبر

علی ست خواجه ی افلاک علی ست خواجه ی قنبر

علی ست صاحب فتوا علی ست صاحب منبر

علی ست هادی رعد و علی ست گُرد و دلاور

علی ست معنی قرآن علی ست محشرِ محشر

علی ست چشمه ی ریحان علی ست ساقی کوثر

 

علی ست شکر شکور و جمیع نعمت یزدان

علی زبان زبور و علی مصاحب اقران

علی ست فُلک بحور و علی نگین سلیمان

علی ست  مشعل طور و علی مواعد قربان

علی ست باطن صور و علی ست مأمن ایمان

علی حجاب غفور و علی بشارت باران

علی تجسّم برهان علی تجمّع فرقان

علی شهادت پیمان علی ست استن ارکان

علی ست سوره ی دهر و علی ست کاملِ انسان

علی ست سعد بروج و علی ستاره ی میزان

علی عطارد فضل و علی ست اختر رخشان

علی ست پرّ ِ براق و علی ست برق درخشان

علی مسلَّم و مسلم علی ممکّن امکان

علی ست لولوِ مکنون علی ست لولوِ مرجان

علی ست روضه ی جنّت علی ست روضه ی رضوان

علی ست روح و علی روح علی ست جان و علی جان

علی ست جلوت پیدا علی ست خلوت پنهان

علی ست فاتح خیبر علی ست حضرت سلطان

 

مبیّن صحف است او علی ست مظهر تورات

علی ست اُمّ کتاب و علی ست جامع آیات

علی ست فصل خطاب و علی ست روح مناجات

علی امام ملائک علی امام سماوات

علی سمندل افلاک علی منازل صافات

علی تنوّر مصباح علی زجاجه و مشکات

علی حسیب و حساب و علی مفرّج حاجات

علی ثواب و عقاب و علی قبولی طاعات

علی دلیل سماء و علی ست ماهِ نوِ ماه

علی ست جاوه‌ی ذات و علی ست ذاتِ هوالله

علی محدّث فصل و علی منادی ارواح

علی مرتّب حکم و علی مروّح الاشباح

علی مُحَکّم خلق و علی محافظ الواح

علی ست عالم و عامل علی ست عارف و آگاه

 

علی ست عید و وعید و علی ولیِّ زمان ها

علی مثال حدید و علی نشان نشان ها

علی غدیر سعید و علی قدیر توان ها

علی مقطّعۀ السّر علی ظهور نهان ها

علی مراقب ارحام علی تجلّی جان ها

علی مصاحب اموات علی مخاطب آنها

علی ست روحِ ریاحین علی ریاح روان ها

علی فراتر از ادراک علی ورای گمان ها

علی طریقه ی نقل و علی ست نطق زبان ها

علی بلیغ و فصیح و علی بیان بیان ها

 

علی محقّقِ حقّ و علی ست گوهر سابق

علی مصدّق و صدّیق علی مصدّق و صادق

علی دقیقِ معارف علی مأوّل ِ تأویل

علی ست سرّ ِ حروف و علی مفسّر انجیل

علی مقلّب الابصار علی محوّل تحویل

علی ست سهم طوائف علی برادر جبریل

علی ست صفدر صافی علی ست خاشع و خائف

علی قلندر صوفی علی ست لطف لطائف

علی ست باب مدینه علی مفتّح الابواب

 علی ست گوهر سینه علی مسبّب الاسباب

علی ست چشم خدا و علی ست باطن انگور

علی ست وجه خدا و علی ست نورٌ علی نور

علی ست دست خدا و علی ست بر همه رزّاق

علی خلاصه ی اخلاص علی اشاعه ی عشّاق

و حجّت الحجج است او الستِ زمره ی میثاق

و اکبر الامم است او علی ست یکّه علی طاق

علی امید رسالت علی ست باطن و ظاهر

علی ست شمس ولایت علی ست اوّل و آخر

 

علی مفاتح غیب و علی خزینه ی اسرار

علی کلید غیوب و علی مربّی ابرار

علی حجاب عیوب و علی ستاره ی ستّار

علی مهی متلالا علی چراغ شب تار

علی شعاع قلوب و علی منوّر الانوار

علی ست والقلم و نون علی ست مرکز پرگار

علی ست منجی ذوالنّون علی ست ناجی احرار

علی ست داور صالح علی ست یاور انصار

علی ست اهل کساء و علی ست الفت ایلاف

علی تمامی انعام علی رجالِ در اعراف

علی ست دایره ی نون علی ست سرکشی کاف

علی ست کن فَیَکون و علی مراقبه ی قاف

علی مقوّم کوه و علی ست محکمِ طاسین

علی تعالی روح و علی امانت یاسین

علی ست ناهی نوح و علی ست نجل نبییّن

علی ست بحر شکوه و علی ست نور نخستین

 

علی شریفِ دوائر علی بشارت سیّار

علی ست فخر کبائر علی ست قاتل کفّار

علی ست مغز مطالب علی ست بی حد و بسیار

علی مظفّر و غالب علی مظفّر و سالار

حریفِ نافذِ چشمش نه مالک است و نه عمّار

علی سرآمد و سرمد علی ست هشت و علی چار

علی ست خلد مخلّد علی ست گلشن و گلزار

علی معمّر هستی علی مهندس و معمار

علی مبیّن میزان علی معبّر معیار

علی مفرّق احزاب علی تشقشق انهار

شدید ، اوست قوا را علی ست قاهر و قهّار

علی سواره ی غرّان علی شجاعت بسیار

علی زننده ی شمشیر علی دلاور پیکار

علی ست شیر و علی شیر علی ست حیدر کرّار

 

علی ست آصف هود و علی ست اژدر موسی

علی مخاطب کهف و علی محرّک دریا

علی ست نحله ی جلّت علی ست کشته ی یحیی

علی رفیق خلیل و علی مسیحِ مسیحا

علی ست ناطق و ساکت علی ست ساکت و گویا

علی ست آیت بیِّن علی ست آیت عظمی

علی ست حافظ مستور علی ست قادر مطلق

 علی ست خانه ی معمورعلی ست حق و علی حق

 

علی ست بحر معانی علی ست مهر دمادم

علی ست گنج نهانی علی ست پنج مجسّم

علی ست موسی عمران علی ست عیسی مریم

علی رئیس شریعت علی طریق مقدّم

علی مقسّم جنّت علی شفیع جهنّم

علی ست کعبه ی بطحا علی ست مشعر و زمزم

علی مسبّب سلمان علی مروّج میثم

علی امام دو کونین علی محاطِ به عالم

علی مدرّس جبریل علی معلّم آدم

علی حقیقت کبری علی ولایت اعظم

نبی ولیّ موالی علی نبیّ مکرّم

علی محمد ثانی علی محمد اکرم

علی بهانه ی خلقت  علی‌ست جام جمِ جم

علی خلیفه ی اوّل علی پیمبر خاتم

 

(یکصد قرن اویس  - حافظ ایمانی)

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9103.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-6, | بازديد : 253

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


رخنه در درخت

 

 

خبر نبود و نباشد خبر مپرس ز مستان

بیا به دیدن مستی؛ به شرحِ بی خبرستان

بیا به دیدن ذاتم ، به خانقاه  صفاتم

شهودِ هشتیِ اضلاعِ عذلتِ سکناتم

عجب تجرّد محضی ... که انتزاع‌طلب شو !

به رغم گوشه‌گرائي بیا سماع‌طلب شو !

بعید نیست صدایی، بعید نیست بگویم

سواد و سرمه ی چشمی سپید نیست بگویم

چراغِ راه من اما ستاره بود که چیدم

که شب نشینیِ سکر است خواب های ندیدم

شعف به سرخوشی عطر زعفرانِ هلم شو

در ابتلا به جنونم که مبتلا به دلم شو

به فقر خویش چه فخری کنم که فخر نباشد

که حلِّ مسئله ای ساده سخت و صخر نباشد

چه جای سفره نشینی است قصر جاه نشینان ؟

بگو چگونه بگویم به خانقاه نشینان ؟

دو کاسه کوس گدایی ؛ نوا هوای نواله ...

دو چشم سرخ پیاده ... هوا نوای حواله ...

دو چشم سرخ پیاده ... پر از بهانه ی رفتن

به برگ و دشتِ اقاقی ... به سنبل و به سُلاله ...

هوا نوای حواله ... تو در حوالیِ حالا ...

تو در حوالی حالاتِ آسمانیِ هاله

دو هفته پاک و حلالی که چارده شبِ ماهی

الا حرام سه ماهه، هلا شراب دو ساله !

شهید راه توئی تو ... اذان به نفی که گویم ؟

از آن اقامه ی لالا ... از آن ادامه ی لاله ...

امام امّت هفتاد و چند ملت عاشق-

شدی، نیاز ندارد رسولِ ما به رساله

لطیفه گوی و گرانی ، گران بها و لطیفی

نفس نفس تو نفیسی، غزل غزل توغزاله ...

نگاه، غرق تماشای چشمِ آبی دریا

که صبحِ نور رسیده به رقصِ ماهیِ باله

صدف به كاشيِ امواجِ رقص موج و پري كن

صدف بزن ! به صدف دف بزن ! مرا سپري كن

دو موج رقص ... دوچين رقص ... جزر دامنِ ساحل

پگاهِ ماه، وَ آنگاه مد كشيدن ساحل

مرا به جانب مرجان مبر كه ماهي رنجم

مرا مرنج و مرنجان كه من گواهي رنجم

ترنجِ دست تو رنجي كشيده بود به زودي ...

نصيب سيب شدم درترانه‌اي كه سرودي

دو موج، دف بزن از قبض و بسط ماهي‌ها

دفي صدف بزن از قبض و بسط ماهي‌ها

چراغ باده بيفروز تا شهودِ صراحي

براي ديدن اشياء در كمالِ كماهي

سرودِ رودكي‌ام رخنه در درخت كند

كه رختِ خاك به انفاسِ سنگ، سخت كند

نفاقِ باد به ابعادِ باغ مي‌تازد

نشاطِ برگ و بهار از تو وه چه مي‌سازد ؟

بنفشه‌کارِ کرشمه ! ترانه‌ي كاشي !

حنا ببند عروس سپید نقاشي !

رواقِ طاقِ مقرنس‌نشانِ برف شدم

كه با صداي مقطّع ، سماعِ حرف شدم

ولي‌ميانِ پلنگ‌آهوانِ ماهانم

لسان‌كشيده‌ي بيدختِ پادشاهانم

حماسه از نفس افتاد تا شروع شدم

تو (ها) به سجده شدي ، (دالِ) در ركوع شدم

اگر به سيره‌ي خورشيد آتشم، هستم

عبا به پنجه بگير از تصاعدِ دستم

برائت ! از همه پرهيز كن كه رقص اين است ...

سفر به قبله‌ي تبريز كن كه رقص اين است ...

ربابِ صيحه به طورِسماع، خلوت كرد

صداي حضرت طاووس را تلاوت كرد

به گُرده زخم بکش؛ گُرده تارک زخم است

رسول رنجم و دینم تدارک زخم است

درخت سر زده از خاك ؛ عشقِ تو از من

چو لاله ها به چکاچاک ... عشقِ تو از من

رهينِ منّتِ مه‌شيد مي‌شوم با تو

دوباره مُهره‌ي خورشيد مي‌شوم با تو

اَشَدُّ حبِّ تو يا عشق ! ما كه سرمستيم

به سر‌فشانيِ سرهاي خويش پابستيم

سرت به گردنِ من بود تا به ‌دار شدم

سرم ... ولي بدنم ... چوبِ نعشِ يار شدم

نظر به بازيِ چشمت ثواب دانستم

نگاه‌كارِ تو بودم ... گناه‌كار شدم

اشدُّ حبِّ تو يا عشق ... سر‌به‌راه شدم

دوباره آدمِ صد خرمن اشتباه شدم

هرآنچه در غمِ ايّوب بود من ديدم

براي دفعِ بلا خوب بود ، من ديدم

برآنچه از نظر افتاد من نظر كردم

تمامِ فايده‌ي چشم را هدر كردم

هزار كوچه‌ي بن‌بستِ بي‌عبور شدم

هزار جاده‌ي مسدود را سفر كردم

طرازِ خوش‌قدمي بود و طرز خوش‌طربي

كه چشمِ خشكِ طرب را دوباره تر كردم

چگونه فرصتِ تفصيلِ حال و روزم را

به پاي حوصله‌ي شهر مختصر كردم !!؟

ميانِ وسوسه‌ترديديِ ستيز و گريز

چگونه واژه‌ي پرهيز را سپركردم ؟

چگونه با دلِ رفته به كنجِ خود تنها

كنارِحلقه‌ي شيخ و شباب سر كردم ؟

خيالِ سر‌شكني در سرم نبوده و نيست؛

اگر ز كوچه‌ي معشوقه‌اي گذر كردم !

بگو چه‌كار كنم با دلي كه خون دارد ؟

دلي كه هر‌چه بخواهد دلت جنون دارد ...

ترنج واقعه در دست توست ، كاري كن !

مرا به تركِ خودم سوي خود سواري كن

صداي عزم مرا تا خودت مصمّم كن

بساط عيشِ گلوي مرا فراهم كن

 الا به علقمه يحيي شده‌است قرباني

جمالِ روي تو عشق است مابقي فاني

رگ از تو در طرب آمد كه خون به رقص آيد

تو تركِ زاويه كن تا جنون به رقص آيد

عروس ِرقص ِ تو پیراهن از بدن آمد

وپیرهن بدن ِ رقص را کفن آمد

كه رازِ خلقتِ پيش از تناسخ از من بود

كه هرچه پرسشِ بي پاس و پاسخ از من بود

چه حالتي‌ست در اين چله‌هاي نفساني ؟

چه آيتي‌ست در اين سوره‌هاي پاياني ؟

چه رحمتي‌ كه دو هستي خراج حمد تو شد !!

چه وحدتي‌ست در اين كثرت مسلماني ؟
 
سلوكِ سلكِ تو باري گذشت از اين هفت ...

به پيچِ كوچه‌ي هفتاد شهر حيراني

سرودِ بلبلِ داوود ، از گلو گل كرد

شبيهِ هدهدِ عطّار در غزل‌خواني ...

نه بانگ صور، نه ني بود، من خودم بودم

صدا که شکل ِ سكوت است در پريشاني

سوار مركب موجِ خروش و جوش شدم !

صدا بهانه‌ي ترويج شد، خموش شدم

دعاي من اگر امروز مستجاب شود 

زلالِ چشمه‌ي جوشندگان سراب شود

مباد آنكه به سوداي جلوتِ خامي

حياطِ خلوتِ دل‌سوته‌گان خراب شود

اگر چه مسئله‌اي نيست نهرِ قونيه‌ام -

تو باشي و تو ببيني پر از كتاب شود

نگو به بركت عشق است اينكه هستي تو

به يمن توست اگر عشق هم حساب شود

كه در تجرّد و تعمید چیره دستی تو

سر تباني و تمجيد را شكستي تو

به حولِ حالِ عیانت سر خوشی داری

به قول بوي دهانت چقدر مستي تو ... !

رواج دولت انگور، غیر مستی نیست

نظر به غیرِ تو کردن، نظر به هستی نیست

صمد توئي كه صدي كن ، نود عدد نبود

احد يكي‌ست ، احد كيست ؟ تا ابد نبود ؟

صمد تویی صمدی کن که قل هوالّلهی

تو راز ِ لم یلد و یولدی ... یدالّلهی

تو از حقیقت خاک و ... تو از طریقت تاک ....

تو از شریعتِ مردان مست، آگاهی

تمام ِ دانش غرب و تمام ِ بینش شرق ؛

به سوی توست ز هر آفریده ای ، راهی

وضو حضورِ شراب طهور نیست، وضوست

وضو تیمّم خاک حضور نیست ؛ وضوست

رواق قدس بلا را نماز آوردیم

نیازمند نبودیم و ناز آوردیم

خراجِ مصر تو باید عزیزتر باشد

تموزِ شیشه ی چشمت تمیزتر باشد

بهای خوبی ما یوسفی فروخته شد

نمک به زخم زنخدان هجر دوخته شد

به طاقتی که ندارم شدم دهان افروز

که شعله می کشد این دردِ استخوان افروز

هنوز اول راهم که عشق خونریز است

که عشق، مسجدالاقصای شمس تبریز است

نیاز؛ علت میلاد مهر و مهتاب است

نیاز؛ سوزِ دعای هنوزِ احباب است

نماز شام غریبان شدم نماز کنید

(چو یار ناز نماید شما نیاز کنید)

قضا دو رکعتِ مستی به سوی تاک بخوان !

به قبله ای که در او ریشه کرده خاک بخوان !

بلاي كشورِ تزوير ! كو ابابيلم ؟

كجاست مادرِ تقواي كودكِ نيلم ؟

كمر به خدمت موسي ببند ، افعي شو !

زيانيان همه خسراني‌اند، نفعي شو !

ظهور دولت انگور كن كه غيب تویي ...

پري توئي كه پريدي، بري ز عيب تویی ...

چراغ باديه مائيم ، مهر و مه؛ فانوس

نهنگِ روشنی از جزر و مدّ ِ اقيانوس

قسم به عیسی موعود، کشته خواهم شد

قسم به صلح و به آتش؛ به آخرین ققنوس

رسول عشق، شهیدِ صلیبِ رومی شد

شهید شد عیسی ... یا مسیح و یا قُدّوس ...

ظهور دولت انگور و یک بدن تاول ...

و شیشه شیشه کفن ... شیشه بی کفن ؛ تاول

رگم ... ز کندیِ چاقو شدید خواهم شد

شب ِشهید تو را روز عید خواهم شد

به این دلیل که در خلسه ی عدم هستم

به این گناه که شاعرتر از خودم هستم

گمان مبر که در این شهر استحاله شدم

گمان مکن که در این ره چراغ لاله شدم

دوباره تیر و هدف را به شست خواهم زد

و اشکبوسِ تلف را به شست خواهم زد

اویسِ رایحه ات را مدینه ی بادم

به رسم قوم قَرَن دل ندیده دل دادم

فضیلتِ تو به کتمان گنجِ من باید

کسی برای تداعی شدن نمی آید ...

هزار چشمه ی جوشان شدم ... سَحاب شدم ...

دعا ز گونه ی من ریخت ؛ مستجاب شدم .

 
حافظ ایمانی (از کتاب هله )

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9011.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-6, | بازديد : 310

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد