تبلیغات اینترنتیclose
اشعار حافظ ایمانی-2
پیچک ( حافظ ایمانی )
شعر و ادب پارسی

حافظ ایمانی



نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در رقصانگی

**

بلند شو !

       وبایست !

درست روی همین پاهایت

حالا دستهایت را از اطرافت بگیر!

و در موازات قامتت بلند کن !

یکی به شرق  و دیگری به غرب

یکی به شُرب و یکی به غرق

مهم نیست که رو به کدام سو داشته باشی

                                     رو به کدام ؟ قبله

حالا نام خویش را بخوان

                           و نام او را که نام توست

سمت نگاهت را بچرخان

             آهسته و آرام

و بشنو صدایی را که تو را می خواند .

آنگاه اندیشه ات را به روحت بسپار!

و به چیزی نیندیش

تا جسمت بتواند موافق جانت باشد

و جانت که در رقص ِ روح تو قرار گرفته است .

 

حالا تو انسان شدنت را جشن گرفته ای

شادمان و شاکر

بی نیاز و رها ...

ره ا ی ره ا

             د ر ر ق ص ا ن گ ی

 

 

زنهار اگر لب به تغزّل نگشائی

در آینه ها لحظه ی دیدار ِ خودت را

برخیز که در خویش به دیدار نشینی

سیمای ِ دل انگیزترین یار خودت را

 

مقصود همان است که در خویش بیابی

مقصود همان است که در دست تو باشد

مقصود شرابی ست که از چشم ِ " تو" جوشد

تا چشم و دل ِ آینه ها مست ِ " تو" باشد

 

از اول ِ خود ‌از ازل ِ خویش رسیدی

تا آخر خود تا ابد ِ خویش تو باشی

این بیْن تو هستی . که تو باشی . که خودت باش !

در پس که تو بودی ... پس در پیش تو باشی

 

در پیش و پس ِ خویش اگر خویش تو بودی

مفهوم ازل چیست...؟ ابد چیست...؟ زمان چیست ؟

هر جا که تو باشی تو خودت هستی و " هستی "

پس شرق چه و غرب چه و کوْن و مکان چیست ؟

 

موجود چه هستی ؟ که تو از اصل وجودی

نابود نخواهی شد ... تا بود تویی تو

مسجود شو از مسجد و از سجده بپرهیز

در معبد ِ خود عابد و معبود تویی تو

 

خلاق ِ جهان باش که مخلوق نزیبد -

در شان ِ تو در آینه ی روی تو باشد

گنجیّ و نهان باش که غیر از تو نباید

ناظر به نظربازی ما سوی تو باشد

 

دل باز! دل از حضرت دلدار صمد شد

آزادی و مختار که پابند خودی تو

دل بر همه بستی که همه دل به تو بستند

شادی ت مبارک که خداوند ِ خودی تو

  

   ال حمدُ ل ِ الله      فی کلّ حال

 

 

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8804.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 210

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در شاهنامه

 

در صلح وجنگي راستين، مانده‌است كارستان من

ديو و دَدَم نابود ... از پيدايشِ انسان من

 
هفت آسمان آويز شد بر دار قالي‌هاي ما

من قاليِ دارم، كه افلاكي شد آويزان من

 
با خنده ی فرخنده‌اي تقدير را بر هم زدم

يعني سعيد سعي خود شد طالع فنجان من

 
اين اطلسي را شعله ی حزنِ چراغ لاله كن

گلپوش شد، نوروز شد، پيشاني ايوان من !!!
 

تذهيب سرخ و مشكي ناسوت را لاهوت كن

قاليچه را شاتوت كن در كاشيِ كاشان من
 

عيسي‌بن‌مريم دست يوسف را به رويم مي‌كشد

آيا رسولي مانده تا او هم شود مهمانِ من؟

 
يا حرف‌هايم را از اين پس با شبانان مي‌زنم

يا ده كَرَت موسي شود قرباني فرمان من

 
ما مملكت سوز خوديم و ملك افروز جهان !!!!

باقي بماند گرميِ انفاس درويشان من
 

ما خسروان هيئت بي پرده ی لطف توأيم

گستاخِ بسطام تو شد تبريزيِ خرقان من

 
در شاهنامه دولت محمود كو؟ محمود كو؟

فردوسي طوسي شود يار تو و ايران من

 

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8802.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 234

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


کوثر چشمه ی بقا !

نهری که تو جاری کردی

از آسمان

تا از درخت بگذرد و نورانی شود

به من که رسید جوشیدن گرفت

تا صدایی که از چشمانم آرام آرام بلند می شود

اخلاص باشد اخلاص ...

** 

به رقص گوشه گوش كن سميع كو؟ سماع كو؟
سمائي زميني‌ام ، صداي انتزاع كو؟

 سلسله سنبل فلك ! قمري باغ آسمان !
نه شاخه‌اي ، نه خوشه‌اي ، ترانه‌ي وداع كو؟

قمر غلام روي تو كه قنبر و قلندري
تو بُرده‌اي تو باختي مُطيع كو؟ مَتاع كو؟

شعور من، حروف من حريف مقتلت نشد
جنون سوار كربلا! حروف انقطاع كو؟

مرا دو نيل شقه كن، عصاي موسوي تويي
كه مرده‌ام ، كه زنده كن، كه روح عيسوي تويي

به جام جمع اختران شراب خسروي بده
گلاب مينوي بده رسول مثنوي تويي

 لُبِّ لُبابِ مثنوي ، لبِ شما ... لبِ شما ...
دو بلخ و بوسه تلخي‌ام ؛ زبان مولوي تويي

ولايت تو بيش‌تر ز قاف و سين و مرغ شد
مبارك است خلعتت ؛ وليِّ قونوي تويي
 
به قربِ قبلاً از فنا وسيله‌ي وصال كو؟
به بُعدِ بعداً از بقا تحمّل محال كو؟

گريه‌ي شور و حال كو؟ خنده‌ي لايزال كو؟
خال سياه چشم من! چشم سياه خال كو؟

آتش عشق كو كه من شعله‌كش و سياوشم
من فوران آتشم پس رگ اشتعال كو؟

اذان بگو كه ماه بام كعبه‌ي دلم تويي
هلال شام صورتت ... سپيده‌ي بلال كو؟

 زبور من سرود كيست ؟ شاعر حنيف تو
زبور من سروده شد مرادفِ رديف تو

كسي دگرنمي شود ، نمي‌شود دگر كسي
دگر كسي نمي‌شود كسي دگر حريف تو

حجاب غمزه يار كو؟ بنفشه كو؟ بهار كو؟
سوال شاخه‌سار را جواب جويبار كو؟

كوثر چشمه‌ي بقا ، روزي بي‌حساب كو؟
مسير چشم انبيا شريعت شراب كو؟

حقيقتي بگو اگر كه شمس دفتر مني
حقيقتي كه شسته شد... كتاب كو؟ كتاب كو؟

الياسا ادريسا يا شمس المهديّا
ابليسم عوض شده، توبه كجا ثواب كو؟

دست بده ، جگر بده ، سرنسپار سر بده
كشته‌ي بيش‌تر بده ، هيزم انقلاب كو؟

در كمر خميده‌ام ، در سرِ سربريده‌ام
پيري نو رسيده‌ام ، شور و شر شباب كو؟

گدازه‌هاي چشم من به سيل سرخ مي‌رسد
آتش دل فشانده شد ، كوه شدم مذاب كو؟

قافله‌دارِ غربتی از نفسِ هوا پُرم
قافله‌دار اشترم ، جاده‌ي بي‌سراب كو؟

به عصر سایه های من مسیر بی گلایه کو؟
تاویل های ساده کو؟ انجیل های آیه کو؟

مرا دو نيل شقه كن، عصاي موسوي تويي
كه مرده‌ام ، كه زنده كن، كه روح عيسوي تويي

به جام جمع اختران شراب خسروي بده
گلاب مينوي بده رسول مثنوي تويي

لُبِّ لُبابِ مثنوي ، لبِ شما ... لبِ شما ...
دو بلخ و بوسه تلخي‌ام ؛ زبانِ مولوي تويي

ولايت تو بيش‌تر ز قاف و سين و مرغ شد
مبارك است خلعتت ؛ وليِّ قونوي تويي

به هفت شهر والفنا بقیّه ی بقا تویی
خدای صوفیان خوداند ... امام اولیا تویی

قناریان باغ را شجر به چه چه آمده
من آمده... مِه آمده، تو آمده... مَه آمده

قمر ستاره چین من نگار تو نگین من
نیایش حزین تو ترانه ی وزین من

به نعبد و به معبدم لباس اضطرار کو؟
لب یجیب یار کو به نسخ و نستعین من؟

نگاه روی ماه می رمید و سربه راه شد
سر تو روبه راه باشد آیت مهین من

به نسبتی که با جهان به آشتی درآمدم
بدی نمی کند کسی به دولت و به دین من

چه رازی از تو بیشتر که پیش تر درآمدی
به شکل دست سرکشی از آه آستین من

منطق سی پرنده شد احقاف از خیال تو
طیر تویی سیر تویی خوشا سلوک حال تو

 سفر مسافر تو شد، تو قصد مقصد منی
صدای مسجد توام، سکوت معبد منی

شامی و کوفی تو نه، صافی صوفی توام
عارف نامی تو نه، نام حروفی توام .

 

   یا حق مد د
              

  

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8801.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 
کوثر چشمه ی بقا !

نهری که تو جاری کردی

از آسمان

تا از درخت بگذرد و نورانی شود

به من که رسید جوشیدن گرفت

تا صدایی که از چشمانم آرام آرام بلند می شود

اخلاص باشد اخلاص ...

**

کوثر چشمه ی بقا 

** 

به رقص گوشه گوش كن سميع كو؟ سماع كو؟
سمائي زميني‌ام ، صداي انتزاع كو؟

سلسله سنبل فلك ! قمري باغ آسمان !
نه شاخه‌اي ، نه خوشه‌اي ، ترانه‌ي وداع كو؟

 قمر غلام روي تو كه قنبر و قلندري
تو بُرده‌اي تو باختي مُطيع كو؟ مَتاع كو؟

 شعور من، حروف من حريف مقتلت نشد
جنون سوار كربلا! حروف انقطاع كو؟

مرا دو نيل شقه كن، عصاي موسوي تويي
كه مرده‌ام ، كه زنده كن، كه روح عيسوي تويي

به جام جمع اختران شراب خسروي بده
گلاب مينوي بده رسول مثنوي تويي

لُبِّ لُبابِ مثنوي ، لبِ شما ... لبِ شما ...
دو بلخ و بوسه تلخي‌ام ؛ زبان مولوي تويي

ولايت تو بيش‌تر ز قاف و سين و مرغ شد
مبارك است خلعتت ؛ وليِّ قونوي تويي

به قربِ قبلاً از فنا وسيله‌ي وصال كو؟
به بُعدِ بعداً از بقا تحمّل محال كو؟

گريه‌ي شور و حال كو؟ خنده‌ي لايزال كو؟
خال سياه چشم من! چشم سياه خال كو؟

آتش عشق كو كه من شعله‌كش و سياوشم
من فوران آتشم پس رگ اشتعال كو؟

اذان بگو كه ماه بام كعبه‌ي دلم تويي
هلال شام صورتت ... سپيده‌ي بلال كو؟

 زبور من سرود كيست ؟ شاعر حنيف تو
زبور من سروده شد مرادفِ رديف تو

كسي دگرنمي شود ، نمي‌شود دگر كسي
دگر كسي نمي‌شود كسي دگر حريف تو

حجاب غمزه يار كو؟ بنفشه كو؟ بهار كو؟
سوال شاخه‌سار را جواب جويبار كو؟

كوثر چشمه‌ي بقا ، روزي بي‌حساب كو؟
مسير چشم انبيا شريعت شراب كو؟
 
حقيقتي بگو اگر كه شمس دفتر مني
حقيقتي كه شسته شد... كتاب كو؟ كتاب كو؟

الياسا ادريسا يا شمس المهديّا
ابليسم عوض شده، توبه كجا ثواب كو؟

دست بده ، جگر بده ، سرنسپار سر بده
كشته‌ي بيش‌تر بده ، هيزم انقلاب كو؟

در كمر خميده‌ام ، در سرِ سربريده‌ام
پيري نو رسيده‌ام ، شور و شر شباب كو؟

گدازه‌هاي چشم من به سيل سرخ مي‌رسد
آتش دل فشانده شد ، كوه شدم مذاب كو؟

قافله‌دارِ غربتی از نفسِ هوا پُرم
قافله‌دار اشترم ، جاده‌ي بي‌سراب كو؟

به عصر سایه های من مسیر بی گلایه کو؟
تاویل های ساده کو؟ انجیل های آیه کو؟

مرا دو نيل شقه كن، عصاي موسوي تويي
كه مرده‌ام ، كه زنده كن، كه روح عيسوي تويي

به جام جمع اختران شراب خسروي بده
گلاب مينوي بده رسول مثنوي تويي

لُبِّ لُبابِ مثنوي ، لبِ شما ... لبِ شما ...
دو بلخ و بوسه تلخي‌ام ؛ زبانِ مولوي تويي

ولايت تو بيش‌تر ز قاف و سين و مرغ شد
مبارك است خلعتت ؛ وليِّ قونوي تويي

به هفت شهر والفنا بقیّه ی بقا تویی
خدای صوفیان خوداند ... امام اولیا تویی

قناریان باغ را شجر به چه چه آمده
من آمده... مِه آمده، تو آمده... مَه آمده

قمر ستاره چین من نگار تو نگین من
نیایش حزین تو ترانه ی وزین من

به نعبد و به معبدم لباس اضطرار کو؟
لب یجیب یار کو به نسخ و نستعین من؟

نگاه روی ماه می رمید و سربه راه شد
سر تو روبه راه باشد آیت مهین من

به نسبتی که با جهان به آشتی درآمدم
بدی نمی کند کسی به دولت و به دین من

چه رازی از تو بیشتر که پیش تر درآمدی
به شکل دست سرکشی از آه آستین من

منطق سی پرنده شد احقاف از خیال تو
طیر تویی سیر تویی خوشا سلوک حال تو

 سفر مسافر تو شد، تو قصد مقصد منی
صدای مسجد توام، سکوت معبد منی

شامی و کوفی تو نه، صافی صوفی توام
عارف نامی تو نه، نام حروفی توام .

 
  

 

  حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8710.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

  از یوسف کنعانی تر منم

    از زلیخا زنخدانی تر تو

    به درگاه عشق دعا کن

    دعا

    که دعا زنار باد

    در این زندگی نه ...

    در این زندیقی ...

 **

 زلیخای زنخدانی

**

 ايا لعل بداخشانی كه طاووس عروسانی

 به رنگارنگیِ پس كوچه ی جشن چراغانی


  به گيسو شانه تا خوردم پری پرورده‌ام كردی

 پر ازگيسو، پر از شانه، پر از شانِ پريشانی


   دعا زنّار شد اين زندگی بی عشق زنديقی است

  مداوا می‌شود با تو جراحات مسلمانی


  به خاك افتاده انگشتان من در قوس محرابت

  كه دستی در مناجات است  و دستی در هوس‌رانی

  تو را من با غزل‌هايم به رقص آيی به رقص آيم

مرا با بوسه‌ای آنی ببوسی و ببوسانی


 لبم ياقوت بوسيدن جواهرنوش و سرخ‌آشام

 چشيدم قرمزت را آی انگور انارانی


  بخارای عسل‌بندی، شكرعمِّ سمرقندی

 كه تو لبخندِ لب‌ريز از لبِ حلوا فروشانی


 تو خاك تربت جامی، تو بسطُ البسط بسطامی

 تبِ تبريزی شمسی، هلالِ شهر ماهانی


 رد و رودِ رياحين جان گرفت از چشم جاری شد

  كه تو جنّات تجری تحتهاالانهارِ ريحانی


   چه برفی روی كوهستان اندام تو باريده است

  تو گرماگرم آغوش منی، خواب زمستانی


  پريد از راز شبنم رازقی از خواب پريانی

   ببار ای ابر بارانی كه بارانی ببارانی

 

 یا عشق مدد

 

  
  حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8710.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 288

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

حق

 

در بتکده می، در میکده بت، در معبد هو، دربودا حق

بت اما حی، بت اما حق، حق لاتُ و هبل، حق عزّي حق
 

اللهُ لا الهَ وَ الّا    وَ هوالحیّ ُ  الْقیّومَم کن

اللهُ لا الهَ وَ الّا     هُوَ ربُّ الْعَرشِ الْاَعلی حق


تسبیح و سبحه بگسست از من، من از قدّيسي قدّوسم

تشبيه و شبهه بگذشت اما چگونه؟ اما چرا چرا حق ؟


میرِ مرادان، مست قلندر شدم، شدم مست قلندر، من ـ

مرتکب جان شدم به کُنَّم، لم یکن أِِلاّ من ، أِلاّ حق

 
صوفی صافم، صافیِ صوفم، ابجدِ رملم، جَفرِحروفم

 زهره‌ي تارم ، مهره‌ي مارم ، عقربِ کرّارم ، امّا حق


مشربِ زهرم، افعیِ بحرم، لیلیِ قهرم، لولیِ شهرم

زاهدِ خامم، عارف جامم، هر دو… کدامم؟ یاهو یاحق


حقّه‌ي شطحم، حلقه‌ي فتحم، طوطیِ مدحم، اقراٌ اقرْأ !

بسمِ رَبّکَ الّذی خَلَقْـــتَم، بسم ‌اللهِ ‌اللهِ ‌اللّحق


انّا اعطیناکَ الْکفرُ   انّا اعطیناکَ الایمان

انّا انزلنا داوودٌ ، انّا اَرسلْ اَرسلنا حق


طیلسانِ طاماتم، ماتم، تا جادو از من بگریزد

من سِحرُالسِّّحرم، ماهم، مهرم، یا‌ شمسُ‌المولانا حق

 

 


  حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8709.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 246

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


سلام به همه ی دل تنگان و دل شکستگان

این غزل مثنوی را تقدیم به کسانی می کنم

 که پائیز را برای اندیشیدن دوست میدارند !

** 

   سراب...

** 

گفتم بهانه است، اگر هست، درد نيست
هركس كه خون تلخ جگر خورد، مرد نيست

هركس كه خون باده خورد بي‌بهانه نيست
اين دام‌ها بدونِ پُر از آب و دانه نيست

آبي كه تشنه است ولي كام دجله نيست
آخر، عروسِ شرم، هم‌آغوش حجله نيست

آخر، دوامِ مرگ، به‌جا هست و هست نيست
سُكر شراب هست ولي چشم مست نيست

چشمي كه مستْ، هست ولي عاشقانه نيست
جايي كه دام هست ولي آب و دانه نيست ـ

جاي نشستن است، دو زانو زدن به خاك
سهراب مرده است، نيازي به رخش نيست

مجموع اين حروف، الف مي‌شود الف
در عشق، كسر نيست، بنايي به بخش نيست

در عشق، غايتي به جز اندوهِ وصل نيست
اندوه، فرعِ وصل و نشاني ز اصل نيست

اينجا نشان به غير مكان اشاره نيست
«در كار خير، حاجت هيچ استخاره نيست»؟

در كار خير، صحبتي از ناگزير نيست
در صومعه شناسي اگر هست، پير نيست

پيري به حسن عاقبت كار و بار نيست
فرزانگي به حرمت بوس و كنار نيست

باغي اگر برويد از آواز بلبلي
معناي معتبر شدن نوبهار نيست

نه عمر پرشتاب، نه مويي كه رنگ باخت
باري دليلِ گردش ليلُ‌‌النّهار نيست

هر قرمزي، رگي، كه تَرَك خورد و پاره شد
خون‌پاش و دل‌شكسته شبيه انار نيست

باري كه روي شانه ی صيّاد مي‌رود
شايد كه تور اوست و يعني شكار نيست

شايد كه گردبادِ بلا باشد انتظار
هر گَردِ دوردست، نشان سوار نيست

هر پاي، مبتلا به خطرهاي جاده نيست
مقصود، در ادامه ی راه است، ساده نيست

مقصود، مشكل است وليكن بعيد نيست
هر شيخكي حريف غم بوسعيد نيست

در اين طريق، جز طلب و صبر، چاره نيست
راهي‌ست راه عشق كه هيچش كناره نيست

راهي كه پيش روست، بدون سراب نيست
هرجا سراب هست، بدانيد! آب نيست
 
هركس كه نامِ مي به زبان بُرد، مست نيست
هرجان سپردني كه دليل شكست نيست

سيبي كه تكّه‌تكّه شد آيا كه سيب نيست؟
هر مردني به پاي كسي بي‌نصيب نيست؟

ما كشته ی توايم و اين مرگ، مرگ نيست
پاييز، انتهاي غم‌انگيزِ برگ نيست

هرچند فصل رويشِ گل‌هاي ناز نيست
پاييز حكمت است، ولي چشمِ باز نيست
 
پاييز حكمت است، مگر رنگ‌ْرنگْ نيست؟
رنگين‌كمانِ روي بنفشه قشنگ نيست؟

امّا قشنگ نيست؛ كه اين رنگ، رنگ نيست
رنگي كه بوي سرخ ندارد، قشنگ نيست

گفتم شكار ماه، محالي مسلّم است
اين كار، در قواره ی حتّي پلنگ نيست

گفتيم سنگسار؛ كه شيطان رجيم باد
ابليس حاضر است، دريغا كه سنگ نيست

تيمورِ عيش و نوش به كرسي نشسته است
تيمور مي‌دود كه بدانيد لنگ نيست

ما مردِ باطليم در اين رزمِ بي‌شهيد
جنگي كه بين عاد و ثمود است، جنگ نيست!

 


  حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8708.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 314

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


هميشه به نام او

 ياران سلام

 قريب به يك سال از تولد جنون والقلم مي گذرد و اين

 مجازخانه بهانه‌گاه برخورد الطاف چشم شما بود

 با توامانيِ جنون و قلم من . در اين رهگذار چه آشنائيها

و دوستيها كه برايم مبارك افتاد و چه حرف‌ها كه با صدق

 و اخلاص از جان شما نيوشيدم و البته حقيقت

ِسرمستي از جاي ديگري است .

توفيق از آن‌ ِ خداست و عزت نيز تنها از آن ِ او . 

 

     **           

محبوبم

دل دو حرف دارد

من دو حرف دارد

تو دو حرف داري.

انسان‌ها يا خوابند يا بيدار

اما هنگام شعر خلسه‌ي بين خواب و بيداري است.

به آسمان نگاه كن

آن‌چنان كه به زمين توجه داري

دقيقاً بين آسمان و زمين قرار گرفته بود

طنابي كه حلاج را معلق كرده بود

بين زمين و اسمان

كه عشق نيز دو ركعت است

ركعتي در ساحت زامياد و ركعتي بر محيط بامداد

آن‌قدر نگاه كردم

تا چشمانم بسته شد.

پلك‌ها اشارت عجيبي هستند

دو پلك بر هر چشم تا چشم‌ها را بسته نگاه دارد

بيشتر نگاه كردم

من دوست دارم به آن‌چه مي‌بينم فكر كنم

تو دوست داري آن‌چه فكر مي‌كني را ببيني

فكرها ديده نمي‌شوند

اما نبشته مي‌شوند

مي‌خواهم فكرهايم را برايت بنويسم

محبوب من

كمال ديدن با دو چشم است

پرندگان با دو بال پرواز مي‌كنند

و ماهيان كه در آب زندگي مي‌كنند

و ما كه در هوا با دو چشم پرواز بال و باله را به تماشا نشسته‌ايم

محبوب من؛

من در اطراف سرم دو گوش دارم

كه شنيدار نجواي چپ و راست من است.

اما گاهي صدايي را مي‌شنوم كه هيچ سمتي ندارد

سكوت صدايي است كه هيچ سمتي ندارد

چونان آهنگ دم‌ها و بازدم‌هايم.

اگر مي‌خواهي مرا بهتر بشناسي

بايد با دو دستت مرا در آغوش بكشي،

كه من با دو دستم فرياد مي‌زنم

محبوب من؛

آناني كه ابروان معشوقشان را به محراب شبيه دانسته‌اند

مي‌دانسته‌اند كه محراب دو خط است

كه از زمين و زمينه‌ي شهود شروع مي‌شود

آن‌گاه به انحناي ركوع بيشتري مي‌رسد

تا تلاقي گاهش پيشاني باشد

آن‌جا كه سجده‌اي مهر غيب بر او مي‌زند

دو خط در محراب وجود دارد

و دو خط در ابرو

اما محبوب من

شمس خط سوم بود

خط پيشاني

همان يك كلمه‌اي كه دو حرف دارد

چون دو

چون خط

 

و اما من

كه نفس مي‌كشم با دهان‌و بيني

و راه مي‌روم با دو پايي كه تعادل را در من نگاه مي‌دارد

كه نفس مي‌كشم با دو مخزن هوا در سينه‌ام.

كه هميشه دو راه پيش روست

گاهي بين اين دو بايد هر دو را انتخاب كني

يعني هم با دلت نفس بكشي، هم با سرت

عشق و عقل

دو راه توامانند در حصول كمال

چون دو گران‌بها ميراث آخرين رسول

كتاب و عترت

يا چون در خلق اثر از وارستگان هنر

تناسب و توازن بين صورت و معنا-

وحدت فرم و محتوا

چونان در شعر تواماني جوشش و كوشش.

كه كمال ديدن با دو چشم است

چشمي كمي

و چشمي كيفي.

چشمي چون تن

و چشمي چون روح

چشمي به جسم و چشمي به جان

نگاهي به ماديت و نگاهي به معنويت

دو راهي كه بايد هر دو را انتخاب كني.

زندگي وزنه‌ي سنگيني است

وزنه‌اي كه تنها مي‌‌تواني با دو دست آن را بلند كني.

دستي نظم و دستي پرهيز

دستي عقيدت و دستي جهاد

چنان كه دست چپت را به خدمت دنيا مشغول داري

آن‌چنان كه گويي هميشه در ان خواهي زيست

و دست راستت را به كار عقبي درآوري

آن‌چنان كه گويي لحظه‌اي ديگر در اين دنيا باقي نخواهي ماند.

در عشق دو ركعت است

كه هر ركعت آن دو سجده دارد

براي بوسه‌ي وصل

كه بوسيدن تواماني برخورد دو لب است با هم.

هم‌چنان كه پيش از هر نماز بلند مي‌شوي

با يك لب اذان مي‌گويي

و با يك لب اقامه...

 

 

   حافظ
ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8706.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 579

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


از فقر به کفر افتادم ...از عشق به غنا...

 تا ایمان از کف رفته ام را باز یابم

باید از چهار سو برخیزم وموجودیت سه گانه ام

 را نیکو سازم تا دوباره ... یکتاپرست شوم

درویش آن بود که دعویش نبود !

**

 

از زهد استغفار کن، از خواب من بیدار شو
صبح است صورت را به می تطهیر کن،اطهار شو

از چار سو با چار صورت خط چارم را بکش
بی چاره کن همواره را،آنگه بیا ناچار شو

آتش خدا را می پرستد تا پیام آور شود
من قنبر پیغمبرم گل پوش و آتش بار شو

در کعبه با هفتاد و یک بتخانه دورم می زنی
رقص سماع صوفیان در گردش پرگار شو

تو مست جام چندمی کین گونه سرخی می کنی؟
خواب خوش هستی تویی، مستی تویی هشیار شو

من بوریای عقل را در پای عشقم سوختم
تفویض کن این هر دو را، مجبور شو مختار شو

گاهی سر از حد بگذرد در رفت و آمدهای تیغ
هر جا که عشق آسان نمود...آماده ی دشوار شو

با رومیان هر چند اگر تخت مرا آتش زدند
از مصریان برگرد، تنها شاهد بازار شو

من عروة الوثقی ی عشقم، فیه ما فیه ام شدی
من مخزن الاسرار دردم، کاشف الاسرار شو

با من رفیقی کن که من خویش توام، پیش توام
با من رفیقی کن که درویش توام،احضار شو

با فقر نامحرم شدی، تا شبلی ادهم شدی
در حق ابراهیم درهم، مالک دینار شو

آیات یاسین طواسین تو را نازل شدم
قرآن بخوان ! بر دار شو! دست از جهان بردار شو

من بوالحسن در قومسان، تو رابعه در بصره ای
مشتاق اندوه توام،از عشق برخوردار شو

 

 

  حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8705.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 300

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


 گنجینه ی پنهان

 

 وه تو ... وه من ... بَه تو ... بَه من ... بهمنِ کوهستانم کردی
  گر تو ... تا بُستان گرما شد ، گر من ... تابستانم کردی

   گرما باده ز مَستانم شد ، سرما بادِ زمستانم شد
  طورِ تجلّیِ چشمانم شد ، مُحرمِ ده فرمانم کردی

 بر فُلک و فَلَک نازل شده ای ، از مُلک و مَلَک کامل شده ای 
  زیبا امّا قاتل شده ای ، آماده ی مژگانم کردی

  اسپند بترکان کورم کن ، مستانه ی من ! مستورم کن!
  از چشم حسودان دورم کن ، گنجینه ی پنهانم کردی

  آتش بزن از دستم دف را... با کفر و مکاشفه کفنم کن
    در آتش جاذبه دفنم کن ، این دفعه مسلمانم کردی

  روان مغلق  سرور مطلق به لوح و عرش و قلم  معلّق 
     سماعِ کرسی چه کرد با تو؟ که ناگهان چرخانم کردی
 
لَحمُکَ لَحمی، دَمُکَ مِن دَمی ، سِلمُکَ سِلمی ، حَربُکَ حربی
  حربُکَ حربی ، حُبُّکَ حُبّی ، به خونِ خود غلتانم کردی

  تو بوسعیدی، ابو سعیدی ... تو بایزیدی ، تو بای زیدی
   تو شمسِ تبریزی ِ جنیدی ، دو بوالحسن خرقانم کردی

 رقصیدن را می رقصانی ، آرامش را می افشانی 
  تو گردِ گیاهانم کردی ، تو گرده ی افشانم کردی

 سهراب و سرابِ عطش بودم ، از تشنگی از خود روییدم 
   جوییدم ، از رُستن رُستم ، گلخانه ی دستانم کردی

  در خَمر و خماری خُم بودم ، از فرطِ تعیّن گم بودم
    در انجمنت انجم بودم ، تو هیئتِ انسانم کردی

   تخریبم کن ، اخراجم کن! ازعشق پشیمانم کردی
   سجّیلِ ابابیلت بودم ، حمله به کعبه ی جانم کردی 
   
طه والمُحکَماتِ دارم ، یاسینَ الذّاریاتِ زارم 
آیاتُ البیِّناتِ غارم ، جبریلِ غزلخوانم کردی

  اَینَ السَبیلُ بعدَ السَّبیل ، اَینَ الخیَرَةُ بعدَ الخیَرَة
    من ذلّتِ اعدائت بودم ، تو عزّتِ یارانم کردی

  من سیّدُ الشّبابِ بهشتم ، شهید تثلیثِ سرنوشتم 
  سووشونِ خون ... یَهُوَ الیحیی ، سپس حسینَ الآنَم کردی

   اَینَ الطّالبُ بِدَمِ المقتول ؟ ای زنده به گوران برخیزید 
  بِاَیِّ ذنبٍ قُتِلَت ؟ به کدامین گناه قربانم کردی ؟

 

  هوالشهید

 

   حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8701.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-2, | بازديد : 235

صفحه قبل 1 صفحه بعد