تبلیغات اینترنتیclose
اشعار حافظ ایمانی-4
پیچک ( حافظ ایمانی )
شعر و ادب پارسی

حافظ ایمانی



نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


خط سوّم

 

من در سماع ناله ی الله ِ دوزخم
این جا کسی درون من آرام و رام نیست

خطّاط برسه گونه  نوشتی خدای را
من خط سوّمم که مرا هیچ نام نیست

لختی  بیا که مستی ما بیشتر شود
وقتی  برو که مستی مردان مدام نیست

زلفی که باد را به پریشانی آمده است
بی خطّ و ربط با سر ِ بازار ِ شام نیست

ای نیش ِ نوش ِ جان شده ی نیشتر شده
این زخم ِ بیشتر شده را التیام نیست

ساغرتر از تو صحبت شکّرتری کجاست ؟
شیرینی ِ تو بر لب هر تازه کام نیست

با سوختن بساز که سوزیده تر شوی
این سوز ِ تام ، هرچه که باشد؛ تمام نیست

 نفس و نَفَس اسیر هوا ... من ؛ اسیر توست
ردّ و قبول هیچ گناهی حرام نیست

فوق الیقین ؛ همین که به تدریج شک شدم
تردید دست ِ امّت ِ دور از امام نیست

                                                                              

        یا عُدّتی عند شدّتی ...

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 346

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


قرمز

 

 

حالت تند تو در آینه آهی قرمز
تو بخواهی همه رنگ است نخواهی قرمز

ماهیان سرزده از غوطه  و رقص آمده اند
آبی ِ خیسِ تو در گرگر ماهی قرمز

غرق در آبی هو ، ضلع مربع صوفی
ماهی آمد ز چهل خانه به قاهی قرمز

اربعینی قدح از زاویه ی نیشابور
سوخت در کافری ِ سرخ ِ سپاهی قرمز

خون شد از شاه نشینی به نگاهی مجروح
که رسد چشم ِ بد از دور به شاهی قرمز

پای با خستگی اش باز قدم می فرمود
که شود ساکن طولانی ِ راهی قرمز

رنگ گلدانی شمعی ست که سرخش پرعطر
سبز شد رنگ شب از لای سیاهی قرمز

رنگ شد ... بی می و بیمار تو شد نقاشی
می ِ بی روی ِ تو زرد است و صراحی قرمز
 
دست ها خیس تر از حوصله گاهی آبی
ماهیان ِ هوس ِ قهقهه گاهی قرمز

آب از کوزه ی کاشی ، تر ِ ماهی نوشید
رقص ، پیراهنی از قرمز ِ ماهی پوشید

 

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/8908.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 292

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


واگویه


  

نسیم  منتشر از عطر و بوی زلف بهار است
بیار باده اَلا باد ؛ چشم خاک خمار است

بهار می رسد از راه چشم های خمارت
که عید ، لحظه ی مخموری نگاه نگار است

تو شیر شرزه ی عشقی که آهوان به تو آیند
به سمت آمده آماده شو که وقت شکار است

هزار حُسن، تماشای روی خوب تو دارد
ترنج ِ دست من از شوق دیدن تو انار است

چه جای جان و سر است آن زمان که صحبتی از توست
چه جای دل که نبازم که شرط عشق قمار است

 دل از کرشمه ی بسیار ِ یار تاب نیاورد
یکی بگویدش این دل غمش ز غمزه ی یار است

به تیغ غیرت خود کشته عاشقان خودش را
که هر که محرم سرّش شود، سرش سر ِ دار است

 
     نامیانه ها ... (( الف با ))

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/8908.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 344

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


غمزه

 

 

خواهی خبر دهمت  ... دنیای بی خبری ست
از هر دری بروی دوران دربدری ست

چشمت به عدّه کشی دعوای غمزه کند
چشمت که مدّعی ِ یک عمر غمزه گری ست

هفتاد مولوی از یک مصرعت بسرا !
حافظ لسان تو را در حدّ درّ ِ دری ست

مجروح جور تو را جانی نمانده به تن
خونی که در رگ ماست دریای خون جگری ست

وقت تلاوت توست ای جبرئیل نگاه
کاین چشم های سیاه قرآن جنّ  و پری ست

یا ذالجمال و جمیل ... نقش نگین توام
هرشب نشین ِ توام حال دلم سحری ست

غیر از تو هرکه بَرَد دل را حرام دلش
دلدادگی به جز از روی تو بی ثمری ست

رویا به رویت ماست ای روی و موی تو خوش
وقت حجاب تو نیست هنگام پرده دری ست

عریان و خنده زنان لب را به غنچه درآ
پیراهنی بگشا کاین جای جلوه گری ست

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    
 

http://www.hafez7.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 251

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بیخود نامه

 

من از می زادگانم ، جدّ من انگور عرفانی ست
و نامم حافظ بن مولویّ بن خراسانی ست

 و آئینم نظر انداختن بر روی خوبان شد
و دینم ؛ مهرورزی ... مهربانی ... مهرافشانی ست
 
و قلبم می طپد با شوق .. با شولایی از آغوش
و لب هایم که سرخ ِسرخ سرگرم غزلخوانی ست

و طبعم چون سرشت بادها آزاد ِ عصیان است
و لبخندم عَشاء ِ بوسه های پاک و ربّانی ست

سعیدم خوانده اند از بس سعادتمند و خوش بختم
شهیدم خواستند ای دوست ... رگهای من ایمانی ست

صدایم لهجة ُالاحزان داوودی است الحانش
و شعرم مجلس رقص دراویش سلیمانی ست

 شرابم در سماع چرخ های آسمان جوشید
دفم طوفان ِ هیجا ... جمع نیروهای کیهانی ست

حروفم واژه ای محض است در این جمله ی آخر
و ذکرم چهچه ِ سوسن بیان ِ بلبلی فانی ست

و اسمم اسم اعظم نیست اما سرّ اعظم هست
و چشمم شمس تبریزی تر از حالی که می دانی ست

لباسم قرمز برّاق ... چون خون در وضوی عشق
نگارم کشته در صحراست، چون یحیاست؛ قربانی ست

نمازم رو به دریاهاست هر جا آسمان آبی ست
سکوتم صحبت گل هاست ... باران  ِ فراوانی ست

مکانم هر کجا باشم همان تنهای ِ در خویش ام
زمانم فرصت خلسه است ... هنگام پری خوانی ست

و نورم هستی باقی ... خودم ساغر خودم ساقی
و دستانم سخاوت نوش ِ خَمر و خمره گردانی ست

سجودم آشکارا راز دیدم؛ خاک مطلق بود
وجودم باز دیدم بسته ی الطاف پنهانی ست

اگر شاعرترین روحم ... خودم شعر خودم هستم
نگو حافظ  نگو دیگر که جای گفتش اینجا نیست !


 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

 http://www.hafez7.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 287

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

  علیّ الاهورا

    به خال ِ روی بسم الله

**

از منتهای حد‌ّ تصوّر
تا ابتدای نام بلندت
راهی هزار مرتبه شيری‌ست
چون كهكشانِ مهرِ كمندت
 
معنا، گران و كلك من الكن
عهدی اگر عتيق شود عشق
حتّی اگر شهيد نباشم
در خون خود عقيق شود عشق
 
انجيل؛ نامه‌ای‌ست كه عيسی
از ارغوان عين تو نوشيد
تورات؛ دفتری است كه موسی
در كوه طور، نور تو را ديد

 روی تو روح كامل بدر است
نام تو در جلالت صدر است
در ياء تو يگانگی حق
در لام تو ليالی قدر است
 
اين مور را ببخش كه اين كم
اين چند بيت شعر پريشان
حتی به قدرِ ران ملخ نيست
در پيشگاه چشم سليمان
 
اين شعر اگر لبی به سبو برد
قدری به التفات تو بو برد
پس مهربان‌دلير! نبايد ـ
نام تو را بدون وضو برد
 
هرجا كه بوی نام تو آيد ...
گفتند بوی عشق لطيف است
گفتم بهشت می‌شود آنجا
حتی اگر مزار شريف است
    
بگذار در طليعه ی ميلاد
از مكّه تا دمشق برقصم
حالی به جنّ و انس ببخشم
تا پا به پای عشق برقصم
 
ديوار كعبه تاب نياورد
از هم شكافت تا كه بفهمد ـ
اين خانه با خليل چه می‌گفت؟
اين زادگاه كيست كه احمد ـ‌

 مشتاق صبح آمدنش بود
تا سوره سوره نور بخواند
يا از صحف به قول مزامير
داوودی از زبور بخواند
 
اين كيست؟ اين كه عرش الهی
با كمترين اشارت دستش
می‌لرزد از شكوه شگرفش
هفت‌آسمان مشاهده، مستش
 
ای كعبه، ای مكعّب خاموش
در آن سه روزِ سُكر، چه ديدی؟
در جذبه ی هجوم ملائك
از شاهدان خود چه شنيدی؟
 
باری بگو بگو كه علی كيست؟
مرآت نورِ جلّ جلی كيست؟
در وتر و وحی و وصل ابدی كه؟
در قابِ قوسِ غيبْ ازلی كيست؟
 
مجنونِ كيست ميثم تمّار؟
مجذوب كيست ياسر عمّار؟
باری چه مردها كه نرفتند
تنها به جرم عشق تو بردار...

 ای لحم و نفس و جان محمّد
چشمان تو زبان محمّد
در ليلة‌المبيت چه كردی؟
تنها نگاهبان محمّد!
 
ما يوسفيم در تبِ چاهت
مجروح ابروان سپاهت
ما را خروج مي‌دهد از خويش
اشراق چشم‌های سياهت

نام تو اسم اعظم حقّ است
شمشير قهر تو، دم حقّ است
خشنودی‌ات رضای خداوند
خشم تو خشم ملزم حقّ است

 تكبير لافتايی حُسنی
تفسير هل‌اتايی حُسنی
لَولاكْ ما خَلَقْتُ محمّد
يعنی كه رونمايی حُسنی
 
ای فاتح هميشه ی خيبر
ای جانشين هرچه پيمبر
زمزم، زلال معرفت توست
ای ساقی صراحی كوثر
 
ای باب شهر علم رسالت
ابروی تو قسيم قيامت
ای جمع جاودانی اضداد
مولای ذوالفقار و كرامت
 
دُلدُل‌سوار گنبد افلاك
ای اوّلين امام عرفناك
هان ای ابوتراب ابوالعشق
يا نستعينُ نعبُدُ ايّاك!

 ای شقشقيّه‌خوان صراحت
وی چشمه ی زلال فصاحت
باری جهان گرفت و غزل شد
حسنت به اتّفاق ملاحت

 هفتاد چاه و رازِ تو اين بس
هفت آسمان حجاز تو اين بس
تيري چنين كشيده شد از پای
از خلسه ی نماز تو اين بس
 
با اين كرامتی كه تو داری
ای مقتدای ماه و محرّم!
فردا بعيد نيست ببينم
گشتی شفيع و منجی ملجم
 
قرآن بخوان حقيقت ناطق!
برخيز امام عاشقِ صادق!
افشای راز خلوتيان كن
ای داغ صدهزار شقايق!
 
حرفی بزن كه چاه تو تشنه‌ست
برخيز، قبله‌گاه تو تشنه‌ست
حيَّ علي‌الصّلوةِ تو مي‌گفت
حيَّ علي‌الفلاح تو تشنه‌ست

 خورشيد، برده سر به لوايت
تاريخ، سر نهاده به پايت
پيچيده در قلوبِ وَالاَبصار
مهتابِ روشنای صدايت
 
ای مصطفاي نايب، علی‌جان!
ای نايب تو غايب، علی‌جان!
برگرد با سپاه ابابيل
ای مظهرالعجايب، علی‌جان!
 
برگرد ای دلاور مظلوم
بر دوش وحی، بت‌شكنی كن
بر چشم‌های منتظرانت
اعجاز‍ مصرِ ‌پيرهنی كن
 
مولای آب و آتش و ايران
ای پير پارسای دليران
وی آيت همايی رحمت
ای پيشوای بيشه ی شيران
 
اِلّاي لا ولا شده‌ام، هو
د‌ُردی‌كش بلا شده‌ام، هو
در چلّه ی عليُّ الاهورا
مرتاض مرتضی شده‌ام، هو

 مولی‌الموحدّين قريشی
خندق به كامِ بدر و جنون كن
صفّين و نهروان و جمل را
دريای پرتلاطم خون كن

والا تبار! حيدر كرّار!
بگذار ذوالفقار تو باشم
يكصد قَرَن اويس تو گردم
هفتاد اُحُد كنار تو باشم
 
دست مرا بگير كه بی‌تو
از دست می‌روم، نفسی نيست
غير از ولايت تو و آلت
در من ولای هيچ‌كسی نيست

آه ای خوارجان هميشه
از روی نيزه حكم نرانيد
با پينه ی جبين جهالت
قرآنِ بی‌غدير نخوانيد
 
گوساله ی خرافه‌پرستان!
اسلام، دين زهد و ريا نيست
در روزه و نماز و دعاتان ـ
هر چيز هست، ياد خدا نيست

طفلی اگر يتيم بماند ـ
جان را به داغ تب بسپارد
طفلی اگر گرسنه، برهنه ـ
سر را به سنگ شب بگذارد

با دكمه‌های سر به سماوات
اين برج‌های تا يقه بسته
ای مارقين طاعت و عادت
يا در گِل ِ گناه نشسته

فردا در آن تقاص هلاكت
از بخششی سراغ نگيرند
چون آه كودكان علی هست
باشد كه نهروانه بميرند
 
بعد از علی كه از سر اخلاص
با جهل و اهلتان بستيزد؟
بگذار اشك دانه ی خرما
از چشم‌های نخل بريزد

خونابی از سكوت و خيانت
در كوچه‌های خالي كوفه
می‌رفت تا غبار بگيرد
دنيای بي‌خيالی ِ كوفه
 
آه اين صدا صدای اذان است
نهج‌البلاغه دل‌نگران است
اين صوت قاريان مغنّی
يا شيون زمين و زمان است؟

محراب، صد شكافه ی خون شد
مشمول ِ عقده‌های قرون شد
فُزْتُ وَ رَبِّ كعبه، سيه‌پوش
مسجد، شهيد رقص جنون شد

هنگام رفتن تو اذان شد
خورشيد، پشت ماه، نهان شد
بعد از تو عشق، روزه گرفت و
ماه شهادتت رمضان شد

دريا به صور، كوفته دف را
دريا! بريز اشك صدف را
ای كائنات، نوحه بخوانید
كشتند آفتاب نجف را ...

 

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

 http://www.hafez7.blogfa.com/8906.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 253

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

دعوی

 

     در این بازار اگر سودی ست با درویش خرسند است

  خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

  حضرت لسان الغیب

**

 

مستورمی داری مرا ازخلق بدمستت

بگذار دستان مرا در چشمه ی دستت

 
بگذار دستان مرا در باد در باران

در ساحل آسودگی های سبک باران

 
بگذار چشمم روبروی مستی ات باشد

شاید هلاکم وامدار هستی ات باشد
 

شاید سکوتم آخرین حد صدا باشد

شاید خودم مثل خودت مثل خدا باشد
 

حتما در این آیینه ها تکرار ها حتمی است

یعنی سر تمارها بر دارها حتمی است

 
حتما در این آئینه ها تکثیر خواهم شد

مانند تو روشن ترین تصویر خواهم شد

 
روشن ترین آیینه تصویر تو در خویش است

هر کس تو را در خویش پیدا کرد درویش است
 

درویش یعنی اینکه بی خط و نشان بودن

یا در پی پیداترین راز نهان بودن
 

درویش آن باشد که بی دعویش می بینند

او را دراخلاص و عمل در پیش می بینند
 

در پیش استغناء او پس از فقیران شو

جامی بگیر و از جمیع باده گیران شو
 

هر جا که هستی رهرو جایی دگر هستی

هر لحظه ای گرم تمنایی دگر هستی
 

سودی اگر خواهی در این بازار ... سود از اوست

تو هر چه می خواهی که باشی ‌‌... باش ! بود از اوست .

 

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/8905.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 212

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

انار نخل خنده را شکوفه کن به لب بده

لب مرا به حوریان بالغ حلب بده


به لولیان ... پری وشان سبو و سیب هدیه کن

به دختران ترکمن ترانه و رطب بده


به خیس ِ چشمه ای ببر دو دست تشنه ی مرا

و گیسوان ابر را ز ماهِ رو عقب بده


به جای من فرشتگان به شعر و بوسه آمدند

برای من اذان بگو شراب مستحب بده


خوشا سرم که سرخوشم از اینکه عاشق توام

خوشا سرم ترنج و رنج روز را به  شب بده


ساعت نیش و نوش ِ من عقربه دار زهر تو

به عقربان نشانی از مقرّبان رب بده


روح تتن تنی شده ... خطّ ِ تو منحنی شده

قوس صعودی مرا دایره کن طرب بده


صدای من نصیب عاشقان اولین تو

نصاب مستی مرا به آخرین نسب بده


اقامه کن جنون پرسه های عاشقانه را

مرا به درد کنیه کن ابوالبلا لقب بده

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/8904.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 188

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آغوش

**

بی باده مستت کنم من تا این که مدهوش من شو!
گر میل دیدار داری باری کفن پوش من شو!

با ذکر یادآوری کن تا مطمئن باشی از من
 دل را به خاطر بیاور... خود را فراموش من شو !

در خود بسوز از تب من تا من بتابم  درونت
من آتشی شعله بازم ، خیز و سیاووش من شو !

لات و منات وهبل به ! زلف شکن در شکن به !
بت را هر آیینه  به به ... بر شانه بر دوش من شو !

من نی نواز الستم ، نایی تر از هر چه هستم
من می دمم بشنو از نی، بشنو نوانوش من شو!

ویرانه شو تا بیابی گنج نهان خودت را
مخفی ولی آشکارا ، سَرپوش و سِرپوش من شو!

بوی مرا می دهد عشق، زیبایی از من تو از من
ای بوی زیبائی ِ من حالا هم آغوش من شو !

 

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/8903.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 234

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نی از تو منقلب شد و در من نیاز شد

نی از نوای نوشدگی نی نواز شد
 

نی ناز کرد تا همه جا نازکی کند

با نازکان نشست و گل انداخت ، ناز شد
 

قد شد بلند شد که به قامت بایستد

قد قامت تمام نمای نماز شد
 

نی لب به نغمه داد نی از نغمه لب گرفت

لب نغمه خوان ِ نی شد و نی نغمه ساز شد
 

حج هفت دور دور نیستان طواف کرد

نی هفت بند محرم خود شد حجاز شد
 

رازی که در نی است همان راز در می است

نی را ز می چه باک که همراز ِ راز شد

 
گیسوی شب به نی که گره خورد باز شد

تا ناله ی نی و شب و گیسو دراز شد

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/8903.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-4, | بازديد : 436

صفحه قبل 1 صفحه بعد