تبلیغات اینترنتیclose
شعر حرف سکوت( حافظ ایمانی )
پیچک ( حافظ ایمانی )
شعر و ادب پارسی

حافظ ایمانی



نوشته شده در تاريخ جمعه 12 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شعر  حرف    سکوت

 

***

آیا حرف هایی را که می خواهم بزنم شعرهایی است

 که هنوز نگفته ام؟

اما سکوت نمی گذارد؟

آیا شعرهایی که گفته ام حرف هایی است که

 برای زدن داشته ام؟

و سکوت حرف هایی برای نزدن می خواهد؟

آیا من هیچ حرفی برای زدن ندارم؟

ولی هم چنان یک روز سکوتم را از شعر سردرمی آورم

و یک روز شعرم را سکوت می کنم ؟

و این سکوت نه جایی برای حرفی می گذارد

و نه این شعرها جایی برای سکوت؟

و نه این همه جایی برای من؟

پس

تو حرف بزن

تو سکوت کن

تو برایم شعر بگو

تو  حر  ف  بز  ن  تو  سکو  ت  کن    تو    بر  ا  یم  شعر  بگو

اما شعری که سروده شد ...

 

پرستش كن مرا محبوبِ معبدهای بودايی

سرايش كن مرا ای شاعرِ سرهای سودايی


من از آبستن ِ ارحام ِ بهتان و بكارت، نه

من از نسل توام روح‌القدس مردِ مسيحايی


مرا نيكي، مرا گندم، مرا خورشيد مي‌خوانند

به من الهام كن ! برگرد ! ابليس ِ اهورايی


اگر دهليز، بطنُ البطن ِ خونخواهی‌ست، خنجر شو!

بيا تسخيركن قلبِ مرا، پرهيز ِ هرجايی !

 
اناالحق باز ِ دارم در نظربازار ِبغدادت

مرا تكفير كن هان ای جنيد ‌بن ِ فريبايی


اگر هندويی از مصرم، اگر ايرانی از چينم

برقصان دامن بسياری‌ام را كمَّهُ‌الغايی !


تو در آيينه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها خودخواهِ من هستی كه من هستی

مرا انكار كن در خويش، تصويرِ تماشايی !


مرا مجبور كن چون اختياری نيست، ياری نيست

اگر زيباترم از تو، دليلش چيست ؟ ... تنهايی ...


چه فرقی می‌كند ديگر، تو من هستی و من ديگر...

ستايش كن مرا بارزترين مصداق شيدايی

 

 م  ر ا  ا  ن  ک  ا  ر  ک  ن  د  ر  خ  و  ی  ش  ت  ص  و  ی  ر  ت  م  ا  ش  ی  ی

و حرف هایی که به شعر کشیده شد ...

...

كو روشنی ؟ كو ترمه‌ی ابريشمی در باد؟

تا خوشه‌ی دنباله‌دار اطلسی باشم

دنبال خشت و گبّه و تسبيح مي‌گردم

قاليچه‌ام كن كاشی‌ام كن تا كسی باشم

 

آرامشم را پس بگير از وحشت اين شهر

اين شهر ديگر جای كاشی‌های آبی نيست

تا كوچه‌ها مانوس با افسردگی هستند

ميخانه‌ای، ماسوله‌ای، خاك و شرابی نيست

 

كو خانه‌ی اجدادی‌ام؟ كو كاسه‌‌‌‌‌‌‌ی نذری؟

كو خواب‌های كودكي؟ كو كشته‌ی آلو؟

كو حوض ماهي‌های فروردين سال پيش؟

كو سايه‌های مهربان باغ زردآلو؟

 

با زعفران رنگ و رويم شربت آوردند

سيب و غزل گفتم سبد اما پر از خالی ست

باغ و بهار از عطر گيسویی نمی‌رويد

اين‌جا تمام غنچه‌ها گل‌بوته‌ی قالی ست

 

بيزارم از اين خانه‌های جعبه‌ی كبريت

اين شكل معلومی نداردهای بي ايوان

پس كو درختم ؟ كو انار جذبه‌ی دستم ؟

فواره‌ام كو فرصتم كو شعر كو باران ؟

 

ق  ا  ل  ی  چ  ه  ا  م  ک  ن  ک  ا  ش  ی  ا  م  ک  ن  ت  ا  ک  س  ی  ب  ا  ش  م

وسکوتی که اینگونه به شعر ...

...

دل با من  بی دل  من با تو  دل بی تو  من بی تو بی دل

تو از من دل کن  من از دل  بی دل کندن  بی تو بی دل

 
الف از با ها   راء از با یاء   با من الف از  هر با یا من

من با آه از  هر با من بی تو اهریمن  بی تو بی دل

 
ای من بی تو  با دل بی من  ای تو با من  بی دل با تو

بی تو ای دل  بی دل ای من  با تو ای من  بی تو بی دل
 

دل با ما دل  بی من بی تو  دل با میم از تو  الف از من

میم از با تو  نون از بی من  با دل مامن  بی تو بی دل

 
حتی دال از بی تو  حتی الف از من بی تو  حتی تو

بی من حتی من  حتی دل  حتی دامن بی تو بی دل

 

 سلام

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8805.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-3, | بازديد : 389