تبلیغات اینترنتیclose
گفتند : شمعی فروزان گفتیم : پروانه به به( حافظ ایمانی )
پیچک ( حافظ ایمانی )
شعر و ادب پارسی

حافظ ایمانی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


خانقهقهه ...

 

وقتی درد از چهار ستون بدنت بالا می رود و در تو
 رسوخ می کند و تو دست و دهان بسته در آوردگاه
 بی تناسبی و بی رقصی خویش را وسط ازدحام
 کم معنی آدمیانی می بینی که از فرط روزمرگی
 سودای خوش خواب را در سر می پرورند !!! و تو
 اما قرار نیست که با هر چیزی انس بگیری و یا
 هیچ حقیقتی را به نسیان بسپاری چرا که انسانی
 ... پس لاجرم باید صبر پیشه کنی و استقامتت
 را روزافزون سازی تا وعده های الهی محقق گردد
 و جهان تو طعم زیبای آزادی و عدالت را بچشد


این همه به به و چهچهی که از گلو سر می دهم
 برای عرض رضایت از هیچ بودی نیست الا یک چیز
 و آن شکرانه ی وجود خداست که او ما را و همه ی
 تنهایان عالم را کافی ست . پس بر من خرده ای
 نیست که پاکی را و اخلاص را و عشق را می ستایم
 و همانها را تنها می سرایم در خانقه خیالم ...

 


گفتند : شمعی فروزان گفتیم : پروانه به به

بی حد ترین حالت عقل ؛ بسیار دیوانه به به

گفتند دریای خون است گفتیم مارا نترسان

غوّاص معنای عشقیم ... ای یار دردانه ! به به

گفتند از حد گذشته است این هفت خطّ صراحی

گفتیم بسیارتر باد این حال مستانه به به

بگشای در را که گفتیم : مائیم اما شمائیم

وارد شدم ورد خواندم قه قه در این خانه به به

بی جان شدم جان شدم باز زلف پریشان شدم باز

میریزد از شانه هایم گیسوی جانانه به به

پیمانه ها را شکستی به به چه خوردی که مستی ؟

پیمان نبستیّ و هستی پیگیر پیمانه به به

سیمرغ ِ قاف درون باش ! لللّه ِ والرّاجعون باش

بی سحر و چهر و فسون باش ! نالان و بی لانه به به

دل در پی ات رفت از دست، ما؛ لا... تو الای خود باش

ای چشم مستی فروش ات هفتاد میخانه به به

 

 حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

 

http://www.hafez7.blogfa.com/8912.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-5, | بازديد : 268