تبلیغات اینترنتیclose
خبر نبود و نباشد خبر مپرس ز مستان( حافظ ایمانی )
پیچک ( حافظ ایمانی )
شعر و ادب پارسی

حافظ ایمانی



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


رخنه در درخت

 

 

خبر نبود و نباشد خبر مپرس ز مستان

بیا به دیدن مستی؛ به شرحِ بی خبرستان

بیا به دیدن ذاتم ، به خانقاه  صفاتم

شهودِ هشتیِ اضلاعِ عذلتِ سکناتم

عجب تجرّد محضی ... که انتزاع‌طلب شو !

به رغم گوشه‌گرائي بیا سماع‌طلب شو !

بعید نیست صدایی، بعید نیست بگویم

سواد و سرمه ی چشمی سپید نیست بگویم

چراغِ راه من اما ستاره بود که چیدم

که شب نشینیِ سکر است خواب های ندیدم

شعف به سرخوشی عطر زعفرانِ هلم شو

در ابتلا به جنونم که مبتلا به دلم شو

به فقر خویش چه فخری کنم که فخر نباشد

که حلِّ مسئله ای ساده سخت و صخر نباشد

چه جای سفره نشینی است قصر جاه نشینان ؟

بگو چگونه بگویم به خانقاه نشینان ؟

دو کاسه کوس گدایی ؛ نوا هوای نواله ...

دو چشم سرخ پیاده ... هوا نوای حواله ...

دو چشم سرخ پیاده ... پر از بهانه ی رفتن

به برگ و دشتِ اقاقی ... به سنبل و به سُلاله ...

هوا نوای حواله ... تو در حوالیِ حالا ...

تو در حوالی حالاتِ آسمانیِ هاله

دو هفته پاک و حلالی که چارده شبِ ماهی

الا حرام سه ماهه، هلا شراب دو ساله !

شهید راه توئی تو ... اذان به نفی که گویم ؟

از آن اقامه ی لالا ... از آن ادامه ی لاله ...

امام امّت هفتاد و چند ملت عاشق-

شدی، نیاز ندارد رسولِ ما به رساله

لطیفه گوی و گرانی ، گران بها و لطیفی

نفس نفس تو نفیسی، غزل غزل توغزاله ...

نگاه، غرق تماشای چشمِ آبی دریا

که صبحِ نور رسیده به رقصِ ماهیِ باله

صدف به كاشيِ امواجِ رقص موج و پري كن

صدف بزن ! به صدف دف بزن ! مرا سپري كن

دو موج رقص ... دوچين رقص ... جزر دامنِ ساحل

پگاهِ ماه، وَ آنگاه مد كشيدن ساحل

مرا به جانب مرجان مبر كه ماهي رنجم

مرا مرنج و مرنجان كه من گواهي رنجم

ترنجِ دست تو رنجي كشيده بود به زودي ...

نصيب سيب شدم درترانه‌اي كه سرودي

دو موج، دف بزن از قبض و بسط ماهي‌ها

دفي صدف بزن از قبض و بسط ماهي‌ها

چراغ باده بيفروز تا شهودِ صراحي

براي ديدن اشياء در كمالِ كماهي

سرودِ رودكي‌ام رخنه در درخت كند

كه رختِ خاك به انفاسِ سنگ، سخت كند

نفاقِ باد به ابعادِ باغ مي‌تازد

نشاطِ برگ و بهار از تو وه چه مي‌سازد ؟

بنفشه‌کارِ کرشمه ! ترانه‌ي كاشي !

حنا ببند عروس سپید نقاشي !

رواقِ طاقِ مقرنس‌نشانِ برف شدم

كه با صداي مقطّع ، سماعِ حرف شدم

ولي‌ميانِ پلنگ‌آهوانِ ماهانم

لسان‌كشيده‌ي بيدختِ پادشاهانم

حماسه از نفس افتاد تا شروع شدم

تو (ها) به سجده شدي ، (دالِ) در ركوع شدم

اگر به سيره‌ي خورشيد آتشم، هستم

عبا به پنجه بگير از تصاعدِ دستم

برائت ! از همه پرهيز كن كه رقص اين است ...

سفر به قبله‌ي تبريز كن كه رقص اين است ...

ربابِ صيحه به طورِسماع، خلوت كرد

صداي حضرت طاووس را تلاوت كرد

به گُرده زخم بکش؛ گُرده تارک زخم است

رسول رنجم و دینم تدارک زخم است

درخت سر زده از خاك ؛ عشقِ تو از من

چو لاله ها به چکاچاک ... عشقِ تو از من

رهينِ منّتِ مه‌شيد مي‌شوم با تو

دوباره مُهره‌ي خورشيد مي‌شوم با تو

اَشَدُّ حبِّ تو يا عشق ! ما كه سرمستيم

به سر‌فشانيِ سرهاي خويش پابستيم

سرت به گردنِ من بود تا به ‌دار شدم

سرم ... ولي بدنم ... چوبِ نعشِ يار شدم

نظر به بازيِ چشمت ثواب دانستم

نگاه‌كارِ تو بودم ... گناه‌كار شدم

اشدُّ حبِّ تو يا عشق ... سر‌به‌راه شدم

دوباره آدمِ صد خرمن اشتباه شدم

هرآنچه در غمِ ايّوب بود من ديدم

براي دفعِ بلا خوب بود ، من ديدم

برآنچه از نظر افتاد من نظر كردم

تمامِ فايده‌ي چشم را هدر كردم

هزار كوچه‌ي بن‌بستِ بي‌عبور شدم

هزار جاده‌ي مسدود را سفر كردم

طرازِ خوش‌قدمي بود و طرز خوش‌طربي

كه چشمِ خشكِ طرب را دوباره تر كردم

چگونه فرصتِ تفصيلِ حال و روزم را

به پاي حوصله‌ي شهر مختصر كردم !!؟

ميانِ وسوسه‌ترديديِ ستيز و گريز

چگونه واژه‌ي پرهيز را سپركردم ؟

چگونه با دلِ رفته به كنجِ خود تنها

كنارِحلقه‌ي شيخ و شباب سر كردم ؟

خيالِ سر‌شكني در سرم نبوده و نيست؛

اگر ز كوچه‌ي معشوقه‌اي گذر كردم !

بگو چه‌كار كنم با دلي كه خون دارد ؟

دلي كه هر‌چه بخواهد دلت جنون دارد ...

ترنج واقعه در دست توست ، كاري كن !

مرا به تركِ خودم سوي خود سواري كن

صداي عزم مرا تا خودت مصمّم كن

بساط عيشِ گلوي مرا فراهم كن

 الا به علقمه يحيي شده‌است قرباني

جمالِ روي تو عشق است مابقي فاني

رگ از تو در طرب آمد كه خون به رقص آيد

تو تركِ زاويه كن تا جنون به رقص آيد

عروس ِرقص ِ تو پیراهن از بدن آمد

وپیرهن بدن ِ رقص را کفن آمد

كه رازِ خلقتِ پيش از تناسخ از من بود

كه هرچه پرسشِ بي پاس و پاسخ از من بود

چه حالتي‌ست در اين چله‌هاي نفساني ؟

چه آيتي‌ست در اين سوره‌هاي پاياني ؟

چه رحمتي‌ كه دو هستي خراج حمد تو شد !!

چه وحدتي‌ست در اين كثرت مسلماني ؟
 
سلوكِ سلكِ تو باري گذشت از اين هفت ...

به پيچِ كوچه‌ي هفتاد شهر حيراني

سرودِ بلبلِ داوود ، از گلو گل كرد

شبيهِ هدهدِ عطّار در غزل‌خواني ...

نه بانگ صور، نه ني بود، من خودم بودم

صدا که شکل ِ سكوت است در پريشاني

سوار مركب موجِ خروش و جوش شدم !

صدا بهانه‌ي ترويج شد، خموش شدم

دعاي من اگر امروز مستجاب شود 

زلالِ چشمه‌ي جوشندگان سراب شود

مباد آنكه به سوداي جلوتِ خامي

حياطِ خلوتِ دل‌سوته‌گان خراب شود

اگر چه مسئله‌اي نيست نهرِ قونيه‌ام -

تو باشي و تو ببيني پر از كتاب شود

نگو به بركت عشق است اينكه هستي تو

به يمن توست اگر عشق هم حساب شود

كه در تجرّد و تعمید چیره دستی تو

سر تباني و تمجيد را شكستي تو

به حولِ حالِ عیانت سر خوشی داری

به قول بوي دهانت چقدر مستي تو ... !

رواج دولت انگور، غیر مستی نیست

نظر به غیرِ تو کردن، نظر به هستی نیست

صمد توئي كه صدي كن ، نود عدد نبود

احد يكي‌ست ، احد كيست ؟ تا ابد نبود ؟

صمد تویی صمدی کن که قل هوالّلهی

تو راز ِ لم یلد و یولدی ... یدالّلهی

تو از حقیقت خاک و ... تو از طریقت تاک ....

تو از شریعتِ مردان مست، آگاهی

تمام ِ دانش غرب و تمام ِ بینش شرق ؛

به سوی توست ز هر آفریده ای ، راهی

وضو حضورِ شراب طهور نیست، وضوست

وضو تیمّم خاک حضور نیست ؛ وضوست

رواق قدس بلا را نماز آوردیم

نیازمند نبودیم و ناز آوردیم

خراجِ مصر تو باید عزیزتر باشد

تموزِ شیشه ی چشمت تمیزتر باشد

بهای خوبی ما یوسفی فروخته شد

نمک به زخم زنخدان هجر دوخته شد

به طاقتی که ندارم شدم دهان افروز

که شعله می کشد این دردِ استخوان افروز

هنوز اول راهم که عشق خونریز است

که عشق، مسجدالاقصای شمس تبریز است

نیاز؛ علت میلاد مهر و مهتاب است

نیاز؛ سوزِ دعای هنوزِ احباب است

نماز شام غریبان شدم نماز کنید

(چو یار ناز نماید شما نیاز کنید)

قضا دو رکعتِ مستی به سوی تاک بخوان !

به قبله ای که در او ریشه کرده خاک بخوان !

بلاي كشورِ تزوير ! كو ابابيلم ؟

كجاست مادرِ تقواي كودكِ نيلم ؟

كمر به خدمت موسي ببند ، افعي شو !

زيانيان همه خسراني‌اند، نفعي شو !

ظهور دولت انگور كن كه غيب تویي ...

پري توئي كه پريدي، بري ز عيب تویی ...

چراغ باديه مائيم ، مهر و مه؛ فانوس

نهنگِ روشنی از جزر و مدّ ِ اقيانوس

قسم به عیسی موعود، کشته خواهم شد

قسم به صلح و به آتش؛ به آخرین ققنوس

رسول عشق، شهیدِ صلیبِ رومی شد

شهید شد عیسی ... یا مسیح و یا قُدّوس ...

ظهور دولت انگور و یک بدن تاول ...

و شیشه شیشه کفن ... شیشه بی کفن ؛ تاول

رگم ... ز کندیِ چاقو شدید خواهم شد

شب ِشهید تو را روز عید خواهم شد

به این دلیل که در خلسه ی عدم هستم

به این گناه که شاعرتر از خودم هستم

گمان مبر که در این شهر استحاله شدم

گمان مکن که در این ره چراغ لاله شدم

دوباره تیر و هدف را به شست خواهم زد

و اشکبوسِ تلف را به شست خواهم زد

اویسِ رایحه ات را مدینه ی بادم

به رسم قوم قَرَن دل ندیده دل دادم

فضیلتِ تو به کتمان گنجِ من باید

کسی برای تداعی شدن نمی آید ...

هزار چشمه ی جوشان شدم ... سَحاب شدم ...

دعا ز گونه ی من ریخت ؛ مستجاب شدم .

 
حافظ ایمانی (از کتاب هله )

 

حافظ
    ایمـــــــــــــانی    

http://www.hafez7.blogfa.com/9011.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-6, | بازديد : 312