تبلیغات اینترنتیclose
ای مهرنوشِ مشرقِ نیشابور ، از کوه های سرزده ( حافظ ایمانی )
پیچک ( حافظ ایمانی )
شعر و ادب پارسی

حافظ ایمانی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 مهر 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 پیراهن مغازله

 

 ای مهرنوشِ مشرقِ نیشابور ، از کوه های سرزده خورشیدم
  رکن رباعیات پر از کوزه ، خیّامِ چشم های تو را دیدم 

  با شوق اشتباه شقایق ها ، شولای اشتیاق به تن کردی 
در خمه گاهِ ساغرِ فیروزه ، پیراهنِ مغازله پوشیدم

  مژگان کشیده در قدم گیسو! حالا که تابِ زخمه حلالت باد 
شیواتر از نیایش رقاصی ، حالِ خرابِ زخمه حلالت باد 

در ظهر زهره چرخش ادریسی...یعنی شراب زخمه حلالت باد 
در صبح سبحه گردش الیاسی... من با تو از دوتار خروشیدم

 ای زود ای نیامده برگشته ، چرخی به دورِ باده تسلسل شد
 ای دیر ای نرفته ی دلواپس ، با شوکران شرنگ شکر مل شد 

برگرد ای انار ترک خورده ، داروی نوش دارِ تقابل شد 
  برگرد ای رسیده ترین نارس ، سهراب بودم آنچه که نوشیدم

 ای نوبهار دختر پاییزی ، مستی مدام حضرت زیبایی! 
خرداد خلسه های پر از خورشید ، دنیا به کام حضرت زیبایی!

 ای هم قرانِ فال تو فروردین ، زیبا سلام حضرت زیبایی! 
ای هم قرینِ ناحیه ی ناهید ، من از جوار جاذبه جوشیدم

   سنبل ترازِ نرگسِ چشم آهو ، در جلوتی برآ که به رقص آیم
  ابرو کمند دورِ کمان گیران ! از کوشه ای درآ که به رقص آیم

گیسو بلند شب شده طولانی...مسحور کن مرا که به رقص آیم
  ای چینِ زلفِ آینه و ایران ، بی وقفه پیش پای تو رقصیدم

  ای آتش ترانه کش کاشی ، من مولوی شدم... تو نمی مانی؟
   ای قاری قصیده ی نقاشی ، والشمسُ والسّما, نمی خوانی ؟

  ای قبله ی تباتبِ تبریزی ، ای خودپرست فصل مسلمانی 
حتی اگر تو بتکده ای باشی ، من خویشِ بی تو را نپرستیدم

  ای مُشک و عنبران ِ عبیر آهو ، چشمت به فتنه گفت: تو آزادی
مهزادِ اخترانِ خوش اقبالی ، فتوا به عقرب و قمرم دادی 

  گل بوته ی مُقلّدِ خون برگی ، در فقهِ سینه ی قفس افتادی 
  در لاله زارِ سینه کشِ قالی ، من سرخ پوش چشمه ی تعمیدم

   نیلوفرِ شمیم سحربوسی ! بادی بدم به نای نی دریا
 لیلانه خوانِ لهجه ی لادن ها ! بربط نوازِ آینه ی دریا

  آبی تراشِ مجمرِ مرجانی ! ای ماهیِ معاینه ی دریا 
آن سویِ روشناییِ سوسن ها ، خلوت نشینِ ساحلِ تجریدم

  من دزدِ راه گردنه ی رقصم ، حالا کسی به سبکِ خراسانی –
  در ابتدایِ چشمِ تو سرگردان ، دف می زند که دست بیفشانی 

   در منتها الیهِ جنون تنها... تنها تویی تویی تو که می دانی 
  در غربتِ مقاربتِ باران ، من دف نوازِ صورتِ خورشیدم

 ای ابر ای بریده ی بارانی ، تو پاسبانِ حال و هوایم باش 
ای باد سرزمینِ رها رنگی ! زنجیر پاره کرده ی پایم باش 

  پروانه پلکِ بال پرستویی ! سیمایِ دردهای صدایم باش 
    تو سرمه دانِ شربت و نیرنگی ! من پرده دارِ زهره و ناهیدم!

 

  و ستایش  و ثنای تمام زیبائیها و نیکوئیها

باز می گردد به حمد و تسبیح او

    الحمد لله رَب العالمین

 

 

          حافظ
    ایمـــــــــــــانی

http://www.hafez7.blogfa.com/8612.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حافظ ایمانی-1, | بازديد : 173